ترسم آنجا كه حديث رخ نيكو گذرد * كه به تقريب مبادا سخن او گذرد
*
در اين فكرم كه با خود همدمى ز اهل وفا باشم * ولى چون خود پريشان روزگارى از كجا يابم ؟
و مولاناى مذكور مثنوى خوبى دارد ، من جملهء اوست :
كشان مو از قفاى آن دلافروز * چو شب افتاده دايم در پس روز
به غير از فرق آن خورشيد پرتو * نشد در نيم شب پيدا مه نو
ز موى عنبرين فرقش هويدا * ره خضر است در ظلمات پيدا
جمال مصحف اسرار بيچون * نخستين حرف بر وى سورهء نون
بنايى
مولانا كمال الدّين استاد نيكوآيين است . پدرش معمارى پيشه داشت ، لهذا بنايى تخلّص خود قرار داده بود و معمار طبعش بناى كاخ سخن را بوقبيس نشان اساس نهاده و پيش طاق عمارت و حاضرجواب و مرد نيكو بود . نقل است كه روزى ملّاى مذكور بر در خرگاه امير عليشير نشسته بود . امير از اندرون آواز داد كه بيرون خرگاه كيست ؟ مولانا گفت كه بنايى . امير گفت : خوب آمدى ، مىخواستم كه زمانى با كسى مسخرگى كنم . بنايى گفت : من هم براى همين آمدهام . القصّه او از دولت سلطان يعقوب رعايت نمايان يافته . آخر در هنگام استيلاى شاه اسماعيل صفوى بر ملك خراسان در قتل عام كشته شد . خوبگوست . « 1 » از اوست :
هامش
اين معمّا نيز به اسم داوود از اوست :شد بسته چو بلبل دل عشّاق جگرخوار * بر گيسوى او هر طرفى زان گل رخسارروز روشن 125 : عبد اللّه پس از ورود به هندوستان از راه بحرين چند دانه مرواريد خوشآبوتاب به نظر پادشاه رسانيد و چون مورد قبول پادشاه قرار گرفت به عبد اللّه مرواريد ملقّب گشت . او مصنّف : تاريخ شاهى و منشآت بيانى و ديوان مونس الاحباب است . به سال 948 درگذشت .
( 1 ) . مجالس النفايس 60 : بنّايى هروى ، باوجود تحصيل اندك با دو هنر خط و موسيقى آشنا بود و دو رساله در ادوار موسيقى تصنيف كرده است .
تاريخ ادبيات صفا 4 / 393 : كمال الدّين شير على ، در ابتدا بنايى تخلّص مىكرده و در اواخر عمر به حالى تغيير داده است .
ديوان اولش با تخلّص بنايى داراى سه هزار بيت است و ديوان دومش غالبا اشعارى است در جواب خواجه حافظ و سعدى شيرازى و شش هزار بيت دارد . او نسبت به امير عليشير درشتگويى مىكرد و چون امير قصد جانش را كرد او نيز ناچار گريخت .
سال وفاتش 918 ه . ق . است . از اوست :باز عروس چمن جلوهگرى ساخت كار * ورنه عروسانه چيست گل زده گرد عذار
گر نفكنده است گل عكس در آب ، از چه روست * گاه تماشا در آب ديدهء بلبل چهار
نوبت آن شد كه باز از عمل ناميه * نقش گل آيد برون از پى صوت هزار
طفل شكوفه كه باد از سر دوش درخت * افكندش بر زمين جوى نهد در كنار
شاخ گل زرد ديد نرگس و يك غنچه كند * تا به سر ناخنش باز كند طفلوار*