استاد خوشگوست . از اوست :
نرگس كه شبيه است به چشم خوش دلبر * گويند كه دارد طبق « 1 » سيم پر از زر
در ديدهء بسحاق نه زر دارد و نه « 2 » سيم * شش نان تنك دارد و يك صحن « 3 » مزعفر
*
به پيشم گر خراسانى گذارد صحن بغرا را * به بوى قليهاش « 4 » بخشم سمرقند و بخارا را
چه آرايى به مشك و زعفران رخسار فالوده * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
مپرس از حكمت سخنو و راز سر به مهر او * « كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را »
من از آن بوى روحافزا كه كيپا داشت دانستم * كه زود از پردهء عصمت برون آرد زليخا را
بگو بسحاق وصف خوشهء انگور منقاتى * « كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريّا را »
*
ميان ما و مزعفر محبّت ازلى است * گواه شربت قند جلاوه عسلى است
چو نان و خربزه بينى شهيد كن خود را * كه مرگهاى چنين ، خوشدليل زندهدلى است
نقل است حريصى خربزه بسيار خورد حالش تباه شد . از مردمان چارهء صحّت جست . گفتند كه دو انگشت در حلقوم كرده استفراغ كن . گفت : اى واى ، اگر جاى دو انگشت در گلو مىبود چرا دو قاش ديگر نمىنهادم ؟ ايضا اشعار بسحاق شده است :
شده است مرغ مسمّن به بحر روغن غرق * بيا به كشتى صحن و بگير دست غريق
چنان فرو برم انگشتها به قعر برنج * كه عقل خيره بماند در آن مقام عميق
كماچ گرم به دست آر و يخنى اى بسحاق * كه هركجا كه روى نيست مثل اين دو رفيق
بديع الزّمان ميرزا
خلف سلطان حسين بايقراست . در سنهء 920 فوت شد . « 5 » وى راست :
هامش
( 1 ) . دولتشاه 276 : طبقى .
( 2 ) . دولتشاه : نى .
( 3 ) . متن : يك نان . از دولتشاه نوشته شد .
( 4 ) . متن : قبلهاش . تصحيح شد .
( 5 ) . روضة السّلاطين 46 : او شخصى داراى حسن صورت و سيرت بوده و به كماندارى علاقه داشت . در شعر بديعى تخلّص مىكرد . در واقعهء پسرش محمّد مؤمن ميرزا گفته :وزيدى اى صبا ، برهم زدى گلهاى رعنا را * شكستى زان ميان شاخ گل نورستهء ما راابيات ديگر ، از روز روشن 102 :چو رخسار تو از نوشيدن مى لالهگون گردد * درون من صراحىوار تا لب غرق خون گردد*مرا از جوانان شيرينشمائل * به جان منّت است آنچه كردند با دل
كند منع ما شيخ شهر از جوانان * چه گوييم او را كه پيرى است جاهل*