كه كرد كار كرم مردوار در عالم * كه كرد اساس مكارم ممهّد و محكم « 1 »
و در حدايق العجم قصيدهاى كه بيت مذكور از آن است به نام مجير الدّين منسوب است و اللّه اعلم . « 2 »
پوربهاء جامى
معاصر خواجه همام و اوستاد عالىمقام است . « 3 » منه :
بر بياض آفتاب از شب رقم خواهد كشيد * ماه را بر صفحهء خوبى قلم خواهد كشيد
يا رب اين يك قطره خون كو را همىخوانند دل * تا كى از بيداد مهرويان ستم خواهد كشيد ؟ « 4 »
هامش
از سال 678 ه . ق . كه بهاء الدّين بدرود حيات گفت ، او در سلك مدّاحان خواجه شمس الدّين محمّد صاحب ديوان قرار گرفت تا اين كه در سال 683 ه . ق . او نيز درگذشت و بدر در رثاى هردو ممدوح خود مرثيه سرود . بدر الدّين نيز در سال 686 ه . ق . از دنيا رفت .
فرزند وى به نام محمّد ، شرح حال مفصّل پدرش را در كتاب خود مونس الاحرار ذكر كرده است . ديوان بدر جاجرمى نزديك به چهار هزار بيت دارد كه شامل قصيده ، قطعه ، غزل و رباعى در نعت خداوند و منقبت رسول ( ص ) و مدايح و انواع صنايع شعرى است .
دولتشاه 164 : بدر جاجرمى در سرودن اشعار مصنوع تبحّر داشته و قصيدهء ابو الفتح بستى را با اين مطلع :زيادة المرء فى دنياه و رب * حه غير محض الخير خسرانبه فارسى ترجمه كرده است .
( 1 ) . دولتشاه : اين بيت مطلع قصيدهاى است كه در صنعت حذف نقطه سروده است .
( 2 ) . در تاريخ ادبيات صفا اشعار بسيارى از وى آمده است .
( 3 ) . روز روشن 140 : فرزند قاضى بهاء الدّين جامى و شاگرد ملّا ركن الدّين قبايى است . ميان او و خواجه همام تبريزى مطارحه و مناظره بود . خواجه شمس الدّين محمّد صاحب ديوان از شاگردان وى است . پوربهاء به عهد سلطان ابو سعيد گوركانى درگذشت .
تاريخ ادبيات صفا 3 / 660 : پوربهاى جامى معاصر با اوايل عهد ايلخانان مغول است . آبا و اجداد وى قضات و اهل علم بودهاند ولى او منصب موروثى را گذاشته با شعرا و ظرفا مخالطت مىكرد . او در خراسان مدّاح خواجه عزّ الدّين طاهر فريومدى و پسرش خواجه وجيه الدّين زنگى فريومدى وزير و مستوفى خراسان بوده است . مدّتى نيز در تبريز ، بغداد و سپس اصفهان اقامت كرد . او به سال 732 ه . ق . درگذشت . از اوست :شكر ايزد را كه تا من بودهام * حرص و آزم يك زمان رنجه نكرد
هيچكس از من شبى غمگين نخفت * هيچكس روزى نبود از من به درد*اى پر شكر ز ياد دهانت دهان روح * پر شكر نعمت است ز قندت دهان روح
ظلمانى از سواد خط تو هواى نفس * نورانى از صفاى رخ تو جهان روح
چون شب در انتظار خيال تو روز عقل * بر لب ز اشتياق رواق تو جان روح
ماهى نتافت چون رخت از آسمان حسن * سروى نرست چون قدت از بوستان روح*چندين غم مال و حسرت دنيا چيست * هرگز ديدى كسى كه جاويد بزيست
اين يك نفسى كه در تنت عاريتى است * با عاريتى عاريتى بايد زيست( 4 ) . ادامهء غزل از تاريخ ادبيات صفا :امشب اى شمع از سر بالين بيماران مرو * بىدلى سر در گريبان عدم خواهد كشيد
برحذر باش امشب اى همسايهء بيت الحزن * كز سرشك چشم من ديوار نم خواهد كشيد
مىكشد بار غم محبوب و مىگويد بها * هركه عاشق شد ضرورت بار غم خواهد كشيد