بنجير
ابو حفص « 1 » قدّس سره ، خلف شيخ يقظان است و در خدمت ابو سعيد ابو الخير مخصوص اين بود و بنجير تخلّص مىنمود . « 2 » منه :
از بس كه بديدم به « 3 » وصال تو فراق * جوياى فراق « 4 » گشتم اندر آفاق
اكنون كه [ به ] « 5 » من فراق تو كرده « 6 » وفاق * خواهى تو به شام باش و خواهى به عراق
بديهى سجاوندى
مجد الدّين سجاوندى « 7 » بديهى تخلّص ، معاصر طغان شاه است . « 8 » منه :
اى نفس ، گر از غبار تن پاك شوى * تو روح مجرّدى ، بر افلاك شوى
عرش است نشيمن تو شرمت بادا * كآيىّ و مقيم خطّهء خاك شوى « 9 »
هامش
( 1 ) . مجمع الفصحا : ابو حفص خوزى .
( 2 ) . در فرهنگ سخنوران او را بنجير ماضى ناميده ولى رضا قلى خان هدايت بدان اشارهاى نكرده است .
رياض العارفين 69 ، : شيخ جامع علوم بوده تسخير ارواح فرموده ، لهذا آن جناب را شيخ الجن و الانس لقب كردهاند ، گويند قريب به دويست بنده در اوقات اعتكاف در عتبات عاليات و مدينهء مشرّفه آزاد نموده كه اغلب آنها عالم و فاضل بودهاند . وى در 75 سالگى وفات يافت .
مجمع الفصحا ، سال وفات او را 472 ذكر كرده و فرهنگ سخنوران سال 476 را نيز احتمال مىدهد .
( 3 ) . رياض العارفين : ز .
( 4 ) . متن : جوياى وصال ، از مجمع الفصحا تصحيح شد .
( 5 ) . از رياض العارفين افزوده شد .
( 6 ) . متن : كرد . تصحيح از مجمع الفصحا .
( 7 ) . مجمع الفصحا و لباب الالباب 1 / 282 : مجد الدّين احمد بن محمّد ابى بديل سجاوندى .
( 8 ) . رياض العارفين 283 : مجد الدّين احمد سجاوندى ، صاحب رسالات و تصنيفات پسنديده است و تفسير عين المعانى از اوست .
( 9 ) . اشعار ديگر وى از لباب الالباب :
در نعت حضرت رسول ( ص ) گويد :اقبال وفادار است زان روى وفادارش * ايّام نگونسار است زان زلف نگونسارش
بر خاك درش ديده در حسرت باد سرد * آب است و ندارد آب بىآتش رخسارش
نوش است همه زهرم ، زين گلشن فيروزه * چون برد دل تنگم آن لعل شكربارش
تا چند بود بر خشك ، كشتىّ اميد دل * دريا شده چشم ما زان لعل دُرر بارش
حلقه است جهان بر دل ، يا رب تو نگينى ده * اين حلقهء دل را زان ياقوت جگرخوارش
آخر نفسى بايد در درد و غمش چون ماند * جان را نفسى آخر در حسرت ديدارش
زين يك نفس زنده اين است كه مىشايد * هم مطلع و هم مقطع ، در نامه و اخبارش
بگذاشت مرا ناگه ، اى دل تو بنگذارش * بر كرد غمش بر من ، يا رب تو نگه دارشو نيز از اوست :جانا شكن زلفت دل بست جهان آمد * ياقوت لب لعلت در قيمت كان آمد
گفتم شكرى زان لب دندان مرا باشد * آن پسته دهان گفتم هرچش به زبان آمد
خورشيد رخ خويش در سايهء زلف افتاد * ابر مژهء چشمم خونابهچكان آمد
زان ناوك هجرانش تير مژهاى خوردم * درياب مرا درياب كان زخم گران آمد*اى دل تو كيستى كه غم آن صنم خورى * يا لاف عشق وى زنى و نام وى برى