بهاء الدّين زنگانى
تقى اوحدى گويد كه از قدماء عرفاء ظرفاست . وى راست :
ساقيا مايهء شراب بيار * يك دو ساغر شراب ناب بيار
بهاء الدّين اوشى
در سنهء ششصد و هفت از اين جهان درگذشت . « 1 » در مدح قطب الدّين ايبك گويد :
اى بخشش لك تو به جهان آورده * كان را كف تو كار به جان آورده
از رشك كف تو خون گرفته دل كان * وز « 2 » لعل بهانه در ميان آورده « 3 »
بهاء الدّين ملتانى
حضرت بهاء الدّين ذكريا ملتانى ، شمس المشارق معانى است . جدّش كمال الدّين على شاه از مكّهء معظّمه در خوارزم فروكش شد . وجيه الدّين پدر شيخ بهاء الدّين آنجا تولّد يافت . چون شيخ وجيه الدّين همراه مولانا حسام الدّين صهر خود در فترت چنگيزيه در قلعهء كوثكرور كه متّصل ملتان واقع است آمد ، شيخ بهاء الدّين آنجا به وجود آمد و بعد پدر تحصيل علوم نموده شرف زيارت مكّهء معظّمه دريافت و از شيخ شهاب الدّين سهروردى تربيت كلّى گرفت و خرقهء خلافت يافته در ملتان آمده اقامت گزيد و مفيض خلايق گرديد . مير حسينى صاحب نزهة الارواح و شيخ فخر الدّين عراقى صاحب لمعات و حسن افغان و غير هم از خدمت او فيضياب كمال شدهاند . در اخبار الاخيار است توفّى رحمة اللّه عليه سابع صفر سنهء احدى و ستّين و ستّ مائه ( 661 ) .
انتهى القصّه از اماجد اولياست . « 4 » وى راست :
هامش
اين بس نباشدت كه چو باد صبا بَزَد * از بوى مشك زلفش تو روحپرورى
اين بس نباشدت كه چو گريى ز هجر او * دولت همى فروشى و محنت همى خرى*يك روز بهى كن ، همه بد نتوان كرد * كس را به بدى مطيع خود نتوان كرد
بر هر بديى بدى مدد نتوان كرد * اين بىادبى تا به ابد نتوان كرد( 1 ) . لباب الالباب 1 / 188 : بهاء الدّين محمّد الاوشى ، او صاحب منصب شيخ الاسلامى اوش بوده .
فرهنگ سخنوران : وى از فرغانه است .
روز روشن 120 : وى از اوش است كه نام بلدهاى است در اطراف اندجان . بهاء الدّين در دهلى با عزّت و حرمت بسيار مىزيست .
( 2 ) . متن : در . تصحيح از روز روشن .
( 3 ) . ابياتى از يك قصيدهء وى از مجمع الفصحا :بىبوى خلق تو نتواند صبا به عمد * كز جعد زلف يار يكى تار بشكند
اسرار روزگار كه مهر است ، راى تو * هرروز مهرنامهء اسرار بشكند
بر هركه بوى خلق تو روزى گذر كند * او آرزوى نافهء تاتار بشكند
بازار ظلم اگر بشود گرم در جهان * از عدل تو ستم را بازار بشكند( 4 ) . تاريخ ادبيات صفا 3 / 175 : اجداد او از خوارزم به ملتان رفتند و شيخ به سال 578 ه . ق . در آن شهر تولّد يافت . وى مدّتها در