عيب مردم فاش كردن بدترين عيبهاست * عيبگو اوّل كند بىپرده عيب خويش را
*
شكوه خال به روى حبيب بايد ديد * ستاره سوخته خوش نصيب بايد ديد
شعرى به اين مضمون در خاطر بود نوشته شد : « 1 »
خال جا كرد به كنج لب شكّرشكنش * اتّفاقى است سيهبختى و اين خوش وطنى
ايضا از اوست :
نقش و نگار دنيا سير بهشت دارد * امّا چو پاى طاووس انجام زشت دارد
*
زن بود در زبان هندى نار * وَ قِنا عَذابَ النَّارِ « 2 »
*
تحفهاى شايستهء احباب در اقليم فقر * گرنه اين دست دعا بودى چه برمىداشتم
انسان
نوّاب اسديار خان انسان تخلّص ، رفيق نوّاب امير خان انجام بود . خوبگوست . « 3 » از اوست :
از كوى يار باز سفر مىكنيم ما * فردا قيامت است خبر مىكنيم ما
*
گه با صنمى شفيق مىبايد زيست * گه تنها بىرفيق مىبايد زيست
انسان اين دهر جاى شكر و گله نيست * يك چند به هر طريق مىبايد زيست
انصاف
محمّد ابراهيم انصاف تخلّص ، طالب علمى در خدمت مير معزّ فطرت بود . « 4 » منه :
نسازد غم به بىتاب محبّت ، شادمانى هم * گران باشد بر اين بيمار مردن ، زندگانى هم
هامش
( 1 ) . شايد شاعر ديگرى باشد كه نامش از قلم افتاده و يا از همين آزاد باشد كه در خاطر نويسندهء تذكره بوده .
( 2 ) . بقره / 201 ، آل عمران / 16 و 191 .
( 3 ) . روز روشن 88 : اسديار خان اكبرآبادى ، مردى سخى و باذل و متواضع بود . با عمدة الملك امير خان راه و رسمى به هم رسانيده به ذريعهاش بارياب حضور محمّد شاه گرديد و به خطاب اسد الدّوله و منصب شش هزارى سرافرازى يافت . به سال 1158 در اكبرآباد درگذشت .
( 4 ) . نتايج الافكار 53 : خراسانى است و به سال 1200 ه . ق . درگذشته است و از اوست :بلاى جان بود دردى كه خاموشى است دمسازش * خدا صبرى دهد بيمار چشم سرمهسايش را*دلم را جلوهء غيرى نسازد غافل از يادش * به دست هركه هست آيينهام ، تمثال او دارد
به اندازى زيارت مىكند خاك شهيدان را * كه پندارى گذر در خاطر پر آرزو دارددهخدا : محمّد ابراهيم يا محمّد مقيم ، اصلش از خراسان و نشو و نمايش در پنجاب هند بوده . در اوايل جوانى درگذشت .