گر فلك را به من سر جنگ است * عرصه پيدا كند ، جهان تنگ است « 1 »
اسيرى
پسر صحيفى است . منه :
دلم پر است ز خون ، بر لبم « 2 » مزن انگشت * كه همچو شيشهء مى گريه در گلو دارم « 3 »
شعر مذكور هم به نام پدر و پسر مسطور است .
ادهم آرتيمانى
ميرزا ابراهيم ادهم تخلّص ، پسر ميرزا رضى آرتيمانى است . از سادات صفوى و صاحب علم و بسيار خوشسخن بود . در هندوستان آمده منزلت قرب شاهجهان يافت . به غايت ظريفمزاج و مرد خوشطبع بود . « 4 » نقل است روزى در مجلسى وارد شد و امرد پسرى را پهلوى عزيزى كه پدرش بود ديده نزد او نشست و گرمجوشى كرده از او گفت كه اين طفل را براى من راضى كن . آن شخص گفت كه اى صاحب چه مىگويى ؟ اين پسر من است . گفت همچنين غلط كردم . پس به ديگرى بايد گفت . هذا من ديوانه :
هر فيض كه در حسن گل و لاله و شمع است * از بوى تو ، از رنگ تو ، از خوى تو پيداست
*
جامه گلگونى كه از خونريزىام آزرده نيست * گر منش دامن نگيرم خون من خود مرده نيست
*
تو كه آرام دل خود به جهان مىخواهى * بعد درويشى اگر هيچ نباشى شاهى
گمان شعر مذكور به نام ديگر كس هم دارم و همچنين آنچه نوشتهام به سبب سهو و نسيان بر آن اعتماد ندارم . قطع نظر از اختلافى كه در تذكرههاى اساتذه واقع است . من چه باشم و چه باشد تحرير .
ايضا از اوست :
ادهم گله جو نشد ، نكو شد كه نشد * لب بيهدهگو نشد ، نكو شد كه نشد
منّتكشِ چرخ مىشدى آخر كار * كار تو نكو نشد ، نكو شد كه نشد
هامش
( 1 ) . در دهخدا اين بيت به نام اعظم على قلى خان آمده كه از شعراى عصر صفوى و از بزرگان امراى شاه عبّاس بود و ديوان مرتّبى داشته است .
( 2 ) . دهخدا : بر دلم .
( 3 ) . دهخدا : دارد .
( 4 ) . كاروان هند 1 / 31 : ميرزا ابراهيم ادهم فرزند رضى آرتيمانى ، داراى كمالاتى بوده ولى ظاهرا اهل مناهى و ملاهى بود . به هند رفته و مورد احترام شاهجهان و بزرگان قرار گرفته است و گويند در بذلهگويى مهارت داشته و چون نسبت به تقرّب خان شوخى بى جا كرد وى را محبوس كرد . او در سال 1060 ه . ق . در هند درگذشت . در رباعى زير از واهب اصفهانى تقاضاى تخلّص كرده :واهب ، ز كشاكشم رهانى خوب است * نامم به تخلّصرسانى خوب است
گر كلبى ، اگر عبدى ، اگر ابراهيم * ما را سگ و بنده ، هرچه خوانى خوب است( ابيات بسيارى از وى در كاروان هند نقل شده است . )