افلاكى تبريزى
افلاكى تبريزى است . در حق عباسى نام شاهد پسرى گويد :
چون ننالم از سپهر دون « 1 » دونپرور مدام * كز جفاى مفلسى باشد مرا خون در جگر
مردمان را در بغل عباسى و من « 2 » بىنصيب * همچو شمع آيد « 3 » ز سوز دورىاش دودم ز سر « 4 »
اصدق همدانى
در همان عصر بود . منه :
چندان غم خور كه جانت از غم برهد * چندان بگرى كه چشمت از نم برهد
چندان به شكست كوش كاين داغ دلت * نيك ار نشود ، ز ننگ مرهم برهد
اعظم شاملو
على قلى خان اعظم تخلّص ، ولد حسن خان شاملو است . از عمدههاى اميران و قدردان سخنوران بود . « 5 » منه :
نظر به روى تو خورشيد ناگهان انداخت * كلاه خويش ز شادى بر آسمان انداخت « 6 »
*
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 314 : دون و .
( 2 ) . متن : ما . از نصرآبادى تصحيح شد .
( 3 ) . نصرآبادى : آمد .
( 4 ) . بقيهء ابيات اين قطعه از نصرآبادى :گفت شخصى گر فتد عباسى اندر دست تو * چون نگه داريش ، گفتم چون نگه دارند زر ؟
بوسم و بر ديدهء مجروح خون پالا نهم * گه ز روى شوق و بىتابى بر او دوزم نظر
طفلكى دارم ، براى زينت و آرايشش * خواهمش سوراخ كردن تا بياويزد به سر
چند افلاكى سخنگويى ز عباسى ، خموش * چارشاهى آورد نخل اميدت را به بر( 5 ) . نصرآبادى 24 : او در اوايل سن به حكومت ولايت ماردچاق درآمد و اوزبكان نتوانستند به منطقهء حكومت او دستبرد بزنند .
شاعر همعصر شاه عبّاس دوم بود . اشعار او دو هزار بيت است . از اوست :شمع دلم به كعبه و بتخانه روشن است * يكرنگىام به عاقل و ديوانه روشن است
در كلبهام چراغ مرا هركه ديد گفت * شمع مزار كيست كه در خانه روشن است*در آب مردن مردان ز تشنه مردن به * قدم به وادى دريادلى گذار و مترس*قدر سخن اعظم ، از دو عالم بيش است * بىخيل خيال ، پادشه درويش است
چون مصرع شوخ نيست فرزند عزيز * يك معنى بيگانه به از صد خويش است*ساغر به كفم ز باده مالامال است * لبريز به طاق ابروى شوّال است
چون شكوه كس از كوتهى عمر كند ؟ * ماه رمضان مگر كم از صد سال است( 6 ) . در دهخدا اين بيت به نام اعظم على خان آمده كه از شعراى دورهء صفويه و به شاه طهماسب منسوب بوده است .