خواهيم عدم كه پيش از اين داشت وجود * كاين هستى هيچ را در آن راه نبود
ورنه عدمى كه بعد از اين خواهد بود * مستلزم صد هزار گفت است و شنود
اشكى قمى
مير اشكى قمى در عهد اكبر پادشاه بود . « 1 » منه :
كه دارم تا برد پيغام اين آشفته حال آنجا * فرستم هر زمان از بىكسى پيك خيال آنجا
*
اشك من اشكى ندانستم رقيب من شود * تا نظر كردم به روى او به روى من دويد
افضل الدّين تركه
از افاضل زمان و در همان عصر بود و تركه قومى است از قضات اصفهان . « 2 » منه :
به روز حشر آتشبار خواهم ابر رحمت را * كه شايد آتشى در نامهء اعمال من افتد
*
از محتسب امروز دل زار گسيخت * كو ريخت شراب و چنگ را تار گسيخت
هامش
در آن آمده . از اوست :خون مرا مريز كه ترسم خجل شوى * چون ساقيى كه ريخته باشد شراب را*غم رونق بوستان باغ دل ماست * هم آتش و هم پنبهء داغ دل ماست
هر خانه چراغ و آفتابى دارد * ماييم و همين غم كه چراغ دل ماستاز مثنوى خسرو و شيرين اوست :نخستين گوهر از درياى افلاك * كه آوردند غوّاصان ادراك
سخن بود و در اين كس را سخن نيست * بدين دعوى بجز حرفى ز من نيست
سخن سرچشمهء آب حيات است * سخن باقى است ، باقى بىثبات است( 1 ) . كاروان هند 1 / 77 : مير اشكى برادر مير حضورى است . وى برعكس برادر ، مردى شطّاح و خودنما بود . در شعر ، هيچكس را غير از كاتبى و خواجه آصفى قبول نداشت . او باوجود بىپروايى داراى حركات شيرين بود و هنگام شعر خواندن ديگران را خشنود مىكرد . غالبا از سخنان او نمىرنجيدند . به هند رفت و به سال 972 ه . ق . درگذشت . گويند بيش از دوازده هزار بيت دارد .
از اوست :بس كه تن بگداخت بىاو ز آتش سودا مرا * گر نهى زنجير بر گردن ، فتد در پا مرا*نهادم پشت چون از ضعف بر ديوار كوى او * به تيرم دوخت بر ديوار تا نايم به سوى او( 2 ) . روز روشن 65 : او از اكابر قضات اصفهان بوده و قاضى نور الدّين اصفهانى و علّامه چلبى از شاگردانش بودند . از اوست :شب هركس به پايان مىرسد ، يا رب نمىدانم * چرا شام فراق ما نهايت را نمىداند
به فرداى قيامت كشتهء شمشير عشق تو * همان شكر تو مىگويد ، شكايت را نمىداند*افضل ، خوبان اسير آهم كردند * صيد غم خود به يك نگاهم كردند
روز طربم به شام غم آوردند * درماندهء شبهاى سياهم كردند