آزاد
مير آزاد معلوم نيست كدامكس است از گذشتگان است يا غير آنها . « 1 » منه :
دادى ، دادم ، تو عشوه و من به تو دل * هستى ، هستم ، تو شاد و من خوار و خجل
بردى ، بردم ، تو دل ز من ، من غم تو * كردى ، كردم ، تو جور و من جمله بحل
ادايى
مير مؤمن ادايى تخلّص ، معلوم نيست از گذشتگان يا مغاير آنها . غرض كه پيش از مردن خود دو روز در حالت صحبت گفته كه از جان سير آمدهام ، بعد دو روز بمرد . « 2 » منه :
در گلستان جهان نيست گياهى بىكار * من كه خارم گل دستار سر ديوارم
*
اين عمر به باد نوبهاران ماند * وين عيش به سيل كوهساران ماند
زنهار چنان بزى كه بعد از مردن * انگشت گزيدنى به ياران ماند
*
الفتى
در زمان اكبر پادشاه بود . منه :
تا دماغ گريهء بىاختيارى داشتم * در ميان دامن خود نوبهارى داشتم
در سراغ او پريشانم نمىدانم چه شد * در سواد كاكل دل نام يارى داشتم
اسد بيگ قزوينى
با ابو الفضل محشور بود . « 3 » منه :
هامش
( 1 ) . روز روشن 7 : او موزون طبعى از سادات قزوين بود .
( 2 ) . كاروان هند 1 / 30 ، به نقل از رياض العارفين : مردى وارسته و اهل شهود و حكيمى متواضع و اهل طاعات شرعيه و زهد و تقوا بود ، گرچه بعضى او را متّهم به كفر و زندقه كردهاند . او در سال 1053 ه . ق . متّهم به الحاد شد و لكن مردى در كمال صلاح و ديندارى و پرهيزگارى و عبادت بود . از اوست :يكدل آزاد در اين دامگه فانى نيست * يوسفى نيست در اين مصر كه زندانى نيست
چاشنى گير ز هر كاسهء اين خوان گشتم * خوشنمكتر ز سرانگشت پشيمانى نيست*آن را كه به دهر مال بسيارتر است * با وى فلك سفلهء دون يارتر است
در قافله هر خر كه گرانبارتر است * خربنده ز حال او خبردارتر است( 3 ) . كاروان 1 / 49 : اسد بيگ خواجه محمّد مراد قزوينى ، از اوّل جوانى به هرات رفته و به دواتدارى خواجه افضل وزير على قلى خان شاملو منصوب شد . پس از اندك ايّامى عازم هند شد و در خدمت شيخ ابو الفضل علّامى به كمال اعتبار رسيد . مؤلّف ميخانه وى را به سال 1026 ملاقات كرده . او رسالهاى دارد كه وقايع زمان كشته شدن ابو الفضل علّامى تا جلوس جهانگير پادشاه