امامى اردبيلى
امامى اردبيلى است . « 1 » صاحب فكرت رساست . منه :
با خلق خدا سخن به شيرينى كن * اظهار نياز و عجز و مسكينى كن
تا بر سر و ديده « 2 » جا دهندت مردم * چون مردم چشم « 3 » ترك خودبينى كن
انيسى شاملو
يولقلى بيگ انيسى تخلّص شاملو ، مولد و منشأ وى هرات است و در هندوستان آمده به رعايت عبد الرّحيم خان خانخانان ترقّيات نمايان نموده . صاحب مثنوى محمود و اياز است . « 4 » هذا من ديوانه :
عاشق اندر دير رهبان است و در مسجد امام * هركه با عشق آشنا شد هيچجا بىكار نيست
*
مرا درد محبّت از چمن بيگانه مىسازد * كه گل رخت سفر بسته است و بلبل خانه مىسازد
*
من مست محبّتم ، شرابم مدهيد * در آتشم « 5 » افكنيد و آبم مدهيد
گر شكوه كنم و گر عتاب آغازم * با اوست حديث من ، جوابم مدهيد
ابو الحسن فراهانى
از شعراى عصر شاه عبّاس ماضى است . « 6 » منه :
به خون تپيدن بسمل يقين نمود مرا * كه بعد كشته شدن نيز آرميدن نيست
*
هامش
( 1 ) . دهخدا : امامى خلخالى ، از شاعران خلخال بوده و در جمع كردن و گفتن شعر ولع تمام داشت .
( 2 ) . دهخدا : سر ديده .
( 3 ) . دهخدا : مردمديده .
( 4 ) . كاروان هند 1 / 125 : در ميان اويماق شاملو شاعرى مانند او پيدا نشده . او در سپاهىگرى و سخاوت ممتاز بوده . در عهد سلطان محمّد خدابندهء صفوى ، در دستگاه على قلى خان شاملو در هرات بود و در استيلاى عبد اللّه خان اوزبك بر هرات و كشته شدن على قلى خان ( 997 ه . ق . ) از آن معركه جان برده به طرف هند رفت . او به سال 1010 ه . ق . درگذشت . از اوست :نديده پرتو خورشيد ، راه روزن ما * شب سياه كسان است روز روشن ما
جهان اگر به مثل روضهء جنان گردد * بجز سموم نگردد به گرد خرمن ما
مبر ز كشتن ما بد ، كه در شريعت عشق * بود به جرم وفا خون ما به گردن مااز مثنوى محمود و اياز :گرفتار محبّت را نشانهاست * كه خود خاموش و حرفش بر زبانهاست
چو در دل شد محبّت آتشافروز * به آب خضر نتوان بردن اين سوز
شود درد محبّت چون گلوگير * كند رگهاى گردن كار زنجير( 5 ) . متن : آتش . تصحيح شد .
( 6 ) . دهخدا : در آتشكدهء آذر آمده كه او ديوانى در دو هزار بيت دارد . نصرآبادى 61 ، گويد كه ديوان انورى را شرح نگاشت . در تذكرهء غنى و رياض الشّعرا ، از جعفر فراهانى مكنّى به ابو الحسن ياد شده و گويند ملقّب به جلال الدّين است . گويا جلال فراهانى در سدهء هشتم و ابو الحسن در سدهء يازدهم را يكى پنداشتهاند .