تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
گداى حضرت او باش و پادشاهى كن * مكن مخالفت او و هرچه خواهى كن 235 گر ابروى ترا نشدىماه نو غلام * ايام هرگزش ننهادى هلال نام 288 گر از خلق پنهان كنم دردِ خود را * چه درمان كنم چهرهء زرد خود را 98 گر از فتنه آيد كسى در پناه * ندارد جز اين كشور ، آرامگاه 5 گر به گردِ حرمش كس ندهد ره ما را * ساكنِ كشور اوئيم همين بس ما را 108 گر ترا پرسد كسى كز شهرها بهتر كدام * گر جواب راست خواهى گفت او را ، تو : هرى 20 گرچه آن سلطانعلى از مشهد است * ليك اين سلطانعلى از اوبه است 181 گر دورم از تو نقشِ توام در نظر بس است * دل پيش توست دولتِ من اين قدر بس است 214 گر عاشقِ صادقى ز كُشتن مگريز * مردار بوَد هرآنچه او را نكشند 140 گرفت برقع خطّ ماه روى جانان را * حجاب كفر بپوشيد نور ايمان را 142 گرفت تيغ تو بر خلق راه رفتنِ جان * ز آب تيز گذشتن نمىتوان آسان 114 گشت روزِ عيد هر سو در پىاش بشتافتم * يار مىگيرد كنار از بيدلان دريافتم 225 گشت فلك رزمگه پادشه * خيل كواكب سپه كهكشان 291 گفتمش چرخ فريبى را كُشت * گفت : آسود ز سرگردانى 225 گفتم كه عدم گشت وجودم ز غم تو * گفتا كه مساويست وجود و عدم تو 150 گفتم مه و سال و روز و تاريخ‌نويس * فى الحال دوم ز شهرِ شوّال نوشت 102 گفتى ز تيغ من شود آخر جهان خراب * آرى جهان خراب شود و عاقبت ز آب 114 گفتى كه نمايم به تو روزى قد و قامت * اين وعده مگر راست شود روزِ قيامت 17 گل‌اندامى كه لب از برگِ گل نازكترست او را * دهان چون حقّهء ياقوت و دندان گوهرست او را 264 گل چه حاجت بر بهلهء بلغار تو * پنجهء بازِ تو بس بر بهلهء بلغار گل 203 گل داد پرير درع فيروزه به باد * دى جوشن لعل لاله بر خاك افتاد 78 گلزار مىشود به تو اى گل عذارِ من * هرگاه نظر به جانب گلزار مىكنى 215 گل گل ترا از تاب مىافروخته رخسارها * وز حسرتِ هر گل مرا در دل شكسته خارها 130 گويند رخ تو مهر يا مَه باشد * بسيار حديثِ ناموجّه باشد 199 گهى كز قامت رعنا غزالى * نشانند در رياض جان نهالى 286 لاف حكمت زده جمعى و پريشان اكنون * خلق را جمله سروكار به ناكام افتاد 130 لاله گل نسرين گل و ريحان گل است * هر طرف رو مىنهى چندان گل است 284 لب ميگون ساقى خنده بر تقوا شعاران زد * به غمزه چشم مستش راه بر شب زنده‌داران زد 136 لجهء بحرِ احديت دلش * صورت كثرت صدف ساحلش 4 لشكر كشم ز اشك و علم بركشم ز آه * خواهم گرفت روى زمين را بدين سپاه 70 لطف خداى در حق تو بىنهايت است * در كسب علم كوش ، چه جاى شكايت است 308