مردى بايد درست پيمان مردى * از جان و جهان گذشته غم پروردى 148
مرغ زرين جناح همت او * از شرف سدره آشيان باشد 222
مرغى ديدم نشسته اندر تبريز * بنهاده به پيش استخوان پرويز 248
مركز قصرِ جلال تو محيطىست چنان * كه بود نقطهاى از قطر وى اين نُه طارم 49
مزاجِ كون چو رو در فساد باز نهاد * نكرد فايده در دستِ بو على قانون 175
مژگان تو اى نقار رعنا * با ما صفِ جنگ مىنمايد 84
مژگان تو دود از دلِ پُر درد برآورد * تيرت ز تنِ خاكىِ من گرد برآورد 297
مستغرق هو چنان شدم در همه حال * هو گويم و هو بشنوم و هو بينم 18
مستم به دورِ لعلِ لبت مىپرست هم * هستم اسير جعد تو و پاى بست هم 201
مسكن شده كوچهء ملامت ما را * ره نيست به وادى سلامت ما را 214
مضطرب گردم چو گيرد در گلويم تيغ يار * در گلوى هركه گيرد آب ، گردد بىقرار 114
معانيش در زير حرف سياه * در ابرِ سياه است رخشنده ماه 243
معمّاى مولانا نظام الدين به اسم علا * . . . 238
مغنّى به آواز چنگ و چغانه * چه خوش گفت وقتِ صبوح اين ترانه 216
مگر صاحبدلى روزى به رحمت * كند در حق اين مسكين دعائى 312
مُلك چو در دست نديم اوفتاد * كار شريعت به خرابى رسيد 295
كلكِ صنع از براى تاريخش * زد رقم خانقاهِ قطبِ زمان 29
من بودم از جهان و گرامى برادرى * در سلكِ نظم درِّ گرانمايه گوهرى 141
من ز مجنون در طريق عاشقى كم نيستم * غايتش ديوانه رسواى عالم نيستم 90
من كه در كوى ملامت پاى محكم كردهام * قامتِ خود را ستونِ خانهء غم كردهام 190
من كيستم عنان دل از دست دادهاى * از دست دل به راه غم از پا فتادهاى 145
منم بندهء درگه بو سعيدى * چه ياراى آنم كه خوانند فرزند 170
منم رستم آن شهريار دلير * نترسم من از اژدها ، نى ز شير 33
من مستِ ميَم مدام مَى گويم * محبوب من است مى به مَنَش مىجويم 115
من هرچه خواندهام همه از يادِ من برفت * غير از حديثِ دوست كه تكرار مىكنم 193
موج ريگ وادىِ غم زيبِ قبرِ ما بس است * . . . 225
مولدم جام و رشحهء قلمم * جرعهء جام شيخ الاسلاميست 34
مويى شدهام بىخط مشكين رقم او * كو بخت كه آيم به زبان قلم او 123
منه پا منصبى را در ميانه * كه تير عزل را كردى نشانه 76
مهر و محبت تو كه مهرِ جبين ماست * سرمايهء سعادت دنيا و دين ماست 75
مهمد است ورا نام چون رسول اللّه * چه نيكنام شهى لا إله الّا اللّه 55
مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص٣٤٩