تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
مىروم سوى عدم عشق تو همراه منست * زار جان مىدهم و همنَفَسم آن منست 42 مىكند حلقه شده بر سرِ دستِ تو كمان * حلقهء حكم تو در گوشِ همه پادشهان 77 مىگفت به آواز حزين كاى برخيز * كو تاج مرصّع ، كجا شد شبديز 248 نافهء آن خال مشكين آهوى چين چون بديد * از خجالت پوست پوشيد و ره صحرا گرفت 44 نام زنجير جنون گم شده بود از عالم * در رهِ عشق من اين سلسله برپا كردم 203 نام مشهورم كه بيزارم از آن * در ميانِ خلق آمد ميرجان 230 ناوك چشم تو تا در دلِ محزون جا كرد * فارغم از غم امروز و غم فردا كرد 255 نبود به كنج مخنت شب هجر همزبانم * بجز آتش فراقت كه زبانه زد ز جانم 118 نثارى در جهان هرگز نخواهد پارسايى را * به جرم عشق مىخواهد كه دايم متهم باشد 101 ندارد كس ز خوبان ساعدى كان نازنين دارد * ز خوبى آنچه بايد ماه من در آستين دارد 66 ندارى باورم اى لاله رخسار * كه گشتم در غم عشق تو بيمار 184 ندانى كاندرين دير مكافات * هر آن شربت كه نوشانى ، بنوشى 175 نشايد مجمعى را گفت بزمِ عشرت‌انديشان * كه نبود پرتوِ رويت به بزم عشرت ايشان 72 نفس تن دان و جان ياد خداوند * كه جانها را به تن‌ها داد پيوند 154 نقشبندى و جهرى و زَينى * هست چهارم طريقهء كُبرا 262 نقصان ما كمال شود عيب ما هنر * لطفت دمى كه رو به خطاپوشى آورد 7 نمىگويم ترا اى دل كه بارِ اهلِ محنت كش * اگر هم مىكشى ، بارى ز ارباب محبّت كش 249 نوروز رسيد و دلِ ما بىهوس نيست * افسوس كه ما را به هوس دسترس نيست 297 نوشتم بر كتابت خطى اى مَن از وفادارى * كه شايد از منِ مسكين به اين تقريب ياد آرى 250 نه آرامى به غربت ، نى قرارى در وطن دارم * مرا اين بيقرارى هست تا جان در بدن دارم 229 نه آن خشت است برهم قبرهاى دردمندان را * قضا بر يكدگر چيده‌ست دفترهاى هجران را 98 نه از باد صبوحى لرزه در جام شراب افتد * ز عكسِ روى ساقى جام مَى در اضطراب افتد 179 نه از يوسف نشان ديدم نه از يعقوب آثارى * عزيزان يوسف ار گم شد ، چه شد يعقوب را بارى 73 نهد تا كمال جهان رو به نقصان * كه كارى جز اين چرخ گردانى ندارد 9 نه زهد آمد مرا مانع ز بزم عشرت‌انديشان * غم خود دور مىدارم ز بزم عشرت ايشان 71 نه لعل است آنكه در كوه بدخشان لاله‌گون گشته * دلِ خار است كز دردِ غم فرهاد خود گشته 367 نى سايهء بيد و نى چمن خواهد ماند * نى حسن بتان سيم‌تن خواهد ماند 197 نيست سرمنزلِ ما قابل هر نااهلى * هر كه اهل است به سرمنزلِ ما مىآيد 252 واعظان كين جلوه در محراب و منبر مىكنند * چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند 99 وه چه خراميست قدِ يار را * بنده شوم آن قد و رفتار را 126 وصف تحرير و شرح تذهيبش * هست بيرون ز حيّز تقرير 40