تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
طاير ايوان لاهوتى وى است * بلبل گلزار ناسوتى وى است 139 طبع لطيف تو همه فكر نكو كند * . . . 51 طريقِ مذهب از رندانِ با مشرب چه مىپرسى * ز مشرب پرس رندان را ، تو از مذهب چه مىپرسى 211 طواف كعبه و رنج سفر چه دردِسرست اين * به گرد كوى تو گردم كه كعبهء دگرست اين 286 عارفان گر تتقِ هستى خود بردارند * همه در عشق تو منصور صفت بردارند 303 عاشق به همه عمر دلِ شاد ندارد * غير از الم و ناله و فرياد ندارد 187 عجب نبْوَد اگر امروز نشناسى قبولى را * كه روى زرد او از اشك گلگون رنگِ دگر دارد 270 عكس رخ خود در آب و آينه نديد * تا صورت مشهدى نبايد ديدن 274 عشق در پرده مىنوازد ساز * عاشقى كو كه بشنود آواز 153 عمر تو گنج و هر نفس از وى يكى گهر * گنجى چنين عظيم مكن رايگان تلف 64 عمريست كه دارم به سگانت سرِ يارى * فرياد كه از خيلِ سگانم نشمارى 224 غرض نقشى است كز ما باز ماند * كه هستى را نمىبينم بقائى 312 غريب عشق ماند بر زمين گر ناگهان پهلو * كه بردارد ز خاك او را و گرداندد بدان پهلو 228 غريب كوى تو كس نيست اين‌چنين كه منم * غريب‌تر كه به خاطر نمىرسد وطنم 157 غلچه چو بگرفت جهان را تمام * نغمه‌سرايى به ربابى رسيد 295 غم دين خور كه غمْ غم دين است * همه غمها فروتر از اين است 68 غمش دارد دلِ بىحاصل من * ندارد جز غمش حاصل دلِ من 88 غم نهان مرا نقل تازه شد غماز * ازين بريده زبان كاش مىنهفتم راز 134 غنچه و سروكار آن قد و دهن نمىكند * سرو نمىخرامد و غنچه سخن نمىكند 295 غير از غم يار هرچه حاصل كردم * حاصل همه هيچ است غم بد خوشست 186 غير دلم آن دلجو با كس ننمود * آن رخ پنهان 76 فارغ از زهد و ورع ملّا هلالى را ببين * آن‌كه او را بود دايم نامهء عصيان به مشت 206 فارغ شده‌ام دمى ز اغيار امشب * اى صبح دمِ خويش نگه‌دار امشب 102 با خامه كه اين نامهء اقبال نوشت * و اقبال سخن با يمن الفال نوشت 102 فانى آخر از تو دل را بربود * بنگر بچه سان 76 فرصت غنيمت است بكش جام سلسبيل * نقد حيات را نشده هيچ‌كس كفيل 137 فكر سرِ زلفِ تو مرا بىسر و پا كرد * انديشهء پابوسِ توام پُشت دو تا كرد 247 فكنده غَبغبى چون قرص مه خورشيد تابانش * هلال عيد را بنموده از طوق گريبانش 288 فى زاوية الهجر انيسى عودى * و المهجة فوق نار قلبى عودى 15 تا در نرود خيالِ ديگر به دلم * دايم دل خود سوى تو مايل دارم 177 قاسم و حاجى شد و عبد الولى هم رفتنىست * لاتثن الّا تثلث از بهر اينها گفتنىست 74