تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
در ميانِ پشتِ لاغرى ديدم * گفتم اين پشت جزم بخش عليست 158 در نىِ تير آتش از پيكانِ خون‌آلود اوست * پر نباشد بر سرِ نى آن‌كه بينى دود اوست 261 در واقعه ديدم كه شد يار پريشان * هستم ازين واقعه بسيار پريشان 162 در وجه معاش بىبضاعت بوده * . . . 78 درويشانيم و تركِ عالم كرده * اينست طريق تا قيامت ما را 214 درويش را كه كُنج قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطانِ عالم است 261 در هر زمين كه رخشِ جفايش قدم زند * آتش ز شوق از دلِ سوزان عَلَم زند 309 در هواى نفس گمره عمر ضايع كرده‌ايم * پيش اهل اللّه از اطوار خود شرمنده‌ايم 47 دريده جيبِ قباگل ز رشكِ پيرهنش * بنفشه بستهء بند قباى ياسمنش 263 درين غمم كه فلك بىوفايى نكند * به ديگرى مه من آشنايى نكند 82 دلا مجنون صفت خود را خلاص از قيد عالم كن * ره صحراى محنت‌گير و رو در وادى غم كن 121 دل برد ز من چشم سياهى به نگاهى * شيرين دهنى ، لب‌شكرى ، روى چو ماهى 293 دل خواست به كينه سوى او بشتابد * گفتم مشتاب نقد كين تا باقىست 44 دل را به باد داد هركه ز عشق مجاز دارد * جان را به كف نهاد و به ميرزا نياز دارد 291 در علم چو صحب و آل گشته مَهره * بر نخل نبوت‌اند همچون ثمره 1 دل ما برد با آن لعلِ ميگون بهرِ دلدارى * . . . 80 دلم از صومعه بگرفت رهِ دير كجاست * تا به يك جرعه كنم خرقه و سجّاده گرو 172 دلم بگرفت از كار جهان ، ساقى بده جامى * كه يك ساعت بيابد اين دلِ سرگشته آرامى 65 دلم پيچيده طوماريست در وى داستان غم * چه بگشايم كه بوى خو ازين طومار مىآيد 144 دلم تحملِ بسيار دور از آن گل كرد * از آن گذشت كه ديگر توان تحمل كرد 188 دو ابروى ترا تا كى سرِ دعوا به هم باشد * بفرما خال را تا در ميان آيد ، حَكَم باشد 178 دود آه دلِ من كاين همه پرگاله در اوست * گردباديست كه صد برگ گل و لاله در اوست 299 دور از حريم كوى تو شرمنده مانده‌ام * شرمنده‌ام كه بىتو چرا زنده مانده‌ام 160 دورِ خوان آنان كه پنهان جامِ گلگون مىخورند * گوشه‌اى رفته ز دستِ محتسب خون مىخورند 118 دو سپردار حرّ و برد بهم * دو خروس‌اند جنگجو باهم 213 دو سه روزى كه از زمانه خوشيم * باده با مهوش خوشى بكشيم 152 دوش دستار گرو از پىِ صهبا كردم * داشتم دردسرى از سرِ خود وا كردم 203 دى در دلم آن بدخو مهرش افزود * آرى از جان 76 ذوق اين مَى نشناسى به خدا تا نچشى * . . . 26 راز خود گفتم نهان دارم ز خلق اما سرشك * كرد ظاهر آنچه از مردم نهان مىخواستم 140 راضى نشد كه تكيه زند بر سرير ملك * درويش را كه پايهء همت بلند بود 27