در ميانِ پشتِ لاغرى ديدم * گفتم اين پشت جزم بخش عليست 158
در نىِ تير آتش از پيكانِ خونآلود اوست * پر نباشد بر سرِ نى آنكه بينى دود اوست 261
در واقعه ديدم كه شد يار پريشان * هستم ازين واقعه بسيار پريشان 162
در وجه معاش بىبضاعت بوده * . . . 78
درويشانيم و تركِ عالم كرده * اينست طريق تا قيامت ما را 214
درويش را كه كُنج قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطانِ عالم است 261
در هر زمين كه رخشِ جفايش قدم زند * آتش ز شوق از دلِ سوزان عَلَم زند 309
در هواى نفس گمره عمر ضايع كردهايم * پيش اهل اللّه از اطوار خود شرمندهايم 47
دريده جيبِ قباگل ز رشكِ پيرهنش * بنفشه بستهء بند قباى ياسمنش 263
درين غمم كه فلك بىوفايى نكند * به ديگرى مه من آشنايى نكند 82
دلا مجنون صفت خود را خلاص از قيد عالم كن * ره صحراى محنتگير و رو در وادى غم كن 121
دل برد ز من چشم سياهى به نگاهى * شيرين دهنى ، لبشكرى ، روى چو ماهى 293
دل خواست به كينه سوى او بشتابد * گفتم مشتاب نقد كين تا باقىست 44
دل را به باد داد هركه ز عشق مجاز دارد * جان را به كف نهاد و به ميرزا نياز دارد 291
در علم چو صحب و آل گشته مَهره * بر نخل نبوتاند همچون ثمره 1
دل ما برد با آن لعلِ ميگون بهرِ دلدارى * . . . 80
دلم از صومعه بگرفت رهِ دير كجاست * تا به يك جرعه كنم خرقه و سجّاده گرو 172
دلم بگرفت از كار جهان ، ساقى بده جامى * كه يك ساعت بيابد اين دلِ سرگشته آرامى 65
دلم پيچيده طوماريست در وى داستان غم * چه بگشايم كه بوى خو ازين طومار مىآيد 144
دلم تحملِ بسيار دور از آن گل كرد * از آن گذشت كه ديگر توان تحمل كرد 188
دو ابروى ترا تا كى سرِ دعوا به هم باشد * بفرما خال را تا در ميان آيد ، حَكَم باشد 178
دود آه دلِ من كاين همه پرگاله در اوست * گردباديست كه صد برگ گل و لاله در اوست 299
دور از حريم كوى تو شرمنده ماندهام * شرمندهام كه بىتو چرا زنده ماندهام 160
دورِ خوان آنان كه پنهان جامِ گلگون مىخورند * گوشهاى رفته ز دستِ محتسب خون مىخورند 118
دو سپردار حرّ و برد بهم * دو خروساند جنگجو باهم 213
دو سه روزى كه از زمانه خوشيم * باده با مهوش خوشى بكشيم 152
دوش دستار گرو از پىِ صهبا كردم * داشتم دردسرى از سرِ خود وا كردم 203
دى در دلم آن بدخو مهرش افزود * آرى از جان 76
ذوق اين مَى نشناسى به خدا تا نچشى * . . . 26
راز خود گفتم نهان دارم ز خلق اما سرشك * كرد ظاهر آنچه از مردم نهان مىخواستم 140
راضى نشد كه تكيه زند بر سرير ملك * درويش را كه پايهء همت بلند بود 27
مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص٣٤١