تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
چون گل‌رخان خط مشكين به ارغوان آرند * براى كشتنِ ما هر يكى نشان آرند 84 چون لاله چاك خواهم كرد آخر سينهء خود را * كه بنمايم به او داغ دلِ ديرينهء خود را 223 چون من از مى گذشته‌ام با من * هيچ باقى نماند ساقى را 214 چون نسيم صبح دريابد مى گلفام را * چينِ موج او گل صد برگ سازد جام را 272 چه شد چه شد كه نيامد نگار من امشب * ز گريه تا چه شود حال زارِ من امشب 179 چه مىكشى چو شتر آب و خاك حجرهء تن * شتر به باد فنا ده ، به حجره آتش زن 115 چيست آن قلب رو كه صورت او * چون ركاب شه جهان باشد 144 حامى ملت و دين نبوى * ماحى اهل فساد و عصيان 7 حديثى دارم از نابود و بود آن دهن با او * نمىدانم چسان پيدا كنم راه سخن با او 285 حضورى گر همى خواهى از او غايب مشو حافظ * . . . 181 حيّرنى جماله انظرنى كماله * كلّ لسان واصف فى صفته جماله 23 خار غم كى ز دلِ چاك من آيد برون * بعد مردن مگر از خاك من آيد برون 296 خال به چشم كردم بر روى دلربائى * سودا نگر كه بختم جايى و وَه چه جائى 231 خاورى خواند به راه اجَلم زار و ذليل * از عزيزان دم آخر مددى مىطلبم 206 خراباتى و رند و مىپرستم * به عالم هرچه مىگويند ، هستم 48 خراسان سينهء روى زمين از بهرِ آن آمد * كه جان آمد درو يعنى عبيد اللّه خان آمد 19 خريدارِ جهان بودن به سودايش نمىارزد * مسخّر كردنِ عالم به غوغايش نمىارزد 213 خسرو فقريم و ما را ملك استغنا بس است * بر سريرِ همّت از بهرِ فراغت جا بس است 149 خط تو چون ظلمات و لب تو آب حيات * چو خضر يافتم آب حيات در ظلمات 306 خط صد الم است بر من و من درهم * نورستهء پيوستهء درهم بسته 229 خط گردِ رخت باعث حيرانى ماست * زلفت سببِ بىسر و سامانى ماست 224 خط گردِ رخت غاليه‌گون سلسله‌ايست * يا روى به روم از حبش قافله‌ايست 118 خطوطش چو زلفِ بتانِ چگل * همه جاى جان است و مأواى دل 243 خلق جمع‌اند به نظارهء چشم تر ما * برو اى اشك و ببر معركه را از سرِ ما 87 خواهم كه ز لطف خسرو دهر رسد * بر وجه حسن معانىِ رو به كمال 7 خواهم نظرى پنهان در روى نگار * با چشم پر آب 77 خواهى كه آفتى نرسد از كسى ترا * الفت به كس مگير كه آفت ز الفت است 278 خوبان هرى خوبتر از آب حياتند * بسيار رباينده و شيرين حركاتند 186 خوبست ز حور ، آن قد گلدسته * حوران به منند جلوه‌گر پيوسته 229 خورشيد جمال دوست تابان شده است * عالم ز فروغِ او گلستان شده است 219 - 220 خورشيد جهان‌تاب تو از جانب صبح * يا ماه جهان گردِ من از جانب شام 148