تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
جمال تو ناديده جان داد جامى * زهى نااميدى زهى نامرادى 221 جهان بىمدارست و بىاختيار * مجو اعتبارى ازين بىمدار 212 جهان در چشم مجنون بود از ويرانه‌اى كمتر * درين ويرانه نتوان بود از ديوانه‌اى كمتر 237 جهان كعبه چنان مىدواندم بنشاط * كه خارهاى مغيلان حرير را ماند 42 چار شهرست عراق از ره تمكين گويند * طول و عرضش صد در صد بود و كم نبود 69 چشم بيمار تو خون كرد دل و جان خسته * ابرويت كرد به ما جور و جفا پيوسته 310 چشمِ پرخونِ حسامى منقلى پُر آتش است * هر طرف مژگان بر او سيخِ كبابى از جگر 87 چشم دل ازان موى ميان تازه شود * ذكر تو كنم كام و دهان تازه شود 198 چشم من اى مهوشان بهرِ شما مسكن است * مردم چشمِ منيد پيش شما روشن است 124 چشم مىدارند خلق ديدنِ رويت به خواب * تا خود اين دولت نصيب ديدهء بيدار كيست 56 چگونه دل نكشد جانب حجاز مرا * بدين سبب كه به سوى حجازم آهنگ است 20 چنان بر خاك حسرت ماند جسمِ ناتوان پهلو * كه نتواند دگر گشتن ازين پهلو به آن پهلو 228 چنان طوطىصفت حيران آن آينهء رويم * كه مىگويم سخن اما نمىدانم چه مىگويم 121 چنان طى كرد در ملك سخاوت راه احسان را * كه صد چون حاتم طى بر درش بهرِ سؤال آمد 38 چنان فرسوده‌ام از غم كه گر دامن برافشانم * تن خاكى رود چون گرد از چاكِ گريبانم 165 چندان‌كه سرشك از نظرم خواهد رفت * خونِ جگر از چشم ترم خواهد رفت 171 چند دردسر ز دست هجر و تنهايى كشم * پاى دل در دامنِ صبر و شكيبايى كشم 89 چو اوّل نام او محمود كردى * الهى عاقبت محمود گردان 200 چو به طفليش بديدم ، بنمودم اهل دين را * كه شود بلاى جانها به شما سپردم اين را 65 چو شمع پا منه اى گل به محفِل همه كس * منه چو لاله دگر داغ بر دلِ همه كس 296 چو مرغ عيسى اگر صورتى كنند از گل * وز امتحان فكنندش به باغ از ديوار 156 چو مولاناست جامى مست عشقت * تو با رخسار رخشان شمس تبريز 29 چون باد اگر به كوى هر مه گردم * از خاك درش مراد دل داد همان 115 چون بر سر است تيغ تو نتوان كشيد آه * بايد به زيرِ آب نفس داشتن نگاه 114 چون رنده ز كارِ خويش بىبهره مباش * چون تيشه به سوى خويش دايم متراش 89 چون ز معنى نيست خالى عاشقِ صورت‌پرست * پى به معنى مىبرد عاشق به هر صورت كه هست 280 چون سايه همرهيم به هر سو روان شوى * شايد كه رفته رفته به ما مهربان شوى 284 چون عندليبانِ قفس درمانده از گفتار خون * . . . 65 چون غنچهء سيرآب تو در خنده درآيد * گل سرخ شود پيشِ تو شرمنده برآيد 223 چون كمانِ رستم ثانى درين عالم كم است * گر بود قوس و قزح آن هم كمان رستم است 33 چون كوكبىِ حيران ، شادم به غم خوبان * عشق است مرا پيشه هركس هنرى دارد 155