تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
خورشيد لمعه‌اى ز جمال محمد است * گل پرتوى ز عارض آل محمد است 14 خوش آن كس كه بر صفحهء روزگار * بماند ازو يك سخن يادگار 257 خوش است حجت قطب زمانه شيخ حسين * اگر به هم برسيم عزم اجتماع كند 73 خون هركس را كه مىريزى ، مپرس احوال او * تيغ پرخونِ تو بس باشد زبان حال او 215 خيال آن خم ابروى چون هلال خوشست * اگرچه دور خياليست اين خيال خوشست 158 داد آب سخن خنجر مينا امروز * ياقوت سنان آتش نيلوفر داد 78 دارم سخنى و مىكنم پيشِ تو عرض * چون هست اداى اين سخن بر من فرض 90 داريم طمع آن‌كه به روز محشر * يابد نظر قبول از خير بشر 283 دايم صفت عدلِ تو در دل دارم * در دل صفتِ خسرو عادل دارم 177 دخترانى كه بكرِ فكر مَنَند * هر يكى را به شوهرى دادم 122 درآ به مملكت عشق و پادشاهى كن * نشين به تخت همايون و هرچه خواهى كن 235 دوش كه آن بىوفا جور و جفايى نداشت * ناله دل افسرده بود گريه صفايى نداشت 146 در آرزوى روى تو بودم همه عمر * عمرم همه رفت و آرزوى تو نرفت 307 در بدخشانم و صدگونه بلا بر جانم * كانِ لعل است از آن ديدهء خون‌افشانم 289 در بلخ مرا معاش بد مىگذرد * ملكِ تو ز بدمعاش خالى اولى 103 در چمن سرو خرامانِ مرا ياد كنيد * در سخن غنچهء خندان مرا ياد كنيد 222 در خلعت سفيد قد آن پرى خصال * شاخ شكوفه‌ايست ز بُستان اعتدال 202 دردا كه پاكباز جهان از جهان برفت * پاك آن‌چنان‌كه آمده بود ، آن‌چنان برفت 35 درد ما را چشم مستِ يار مىداند كه چيست * حالت بيمار را بيمار مىداند كه چيست 244 دُردنوشان خرابات عجب مستانند * كه به يك جرعهء مى هر دو جهان نستانند 275 در دهر چو خاتم سليمان بودى * افسوس كه از دست سليمان رفتى 63 در راه طلب قدم نهادند ز سر * چون خاك به راه اهل دل پست شدند 36 در زير زمين است ترا جاى ، شعورى * گر زير نگين ساخته‌اى روى زمين را 225 در صورت قرض و فرض انداز نظر * كز فرض به يك نقطه زياد آمد قرض 90 در عشق تو رسم سرفرازى اينست * عشاق ترا كمينهء بازى اينست 140 در عشق نگويم سخنى بى الم او * گويم به دلِ خود الم دم بدم او 269 در عمل كوش و هرچه خواهى پوش * تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش 305 در فصل خزان گرچه ز گل نام و نشان نيست * خوش رنگىِ اوراق خزان هم كه از آن نيست 239 در گنج سعادت باز كردم * حكاياتِ نبى آغاز كردم 83 در مسلخ عشق جز نكو را نكشند * لاغرصفتان زشتخو را نكشند 140 در ميان آن‌كه بايست از فلك خوشحال شد * حالتى افتاد كز وحشت زبانها لال شد 53