تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
تاريخ عمارتش اگر مىخواهى * ارقام عناصر است و صفر و افلاك 184 تاريخ وفات تو چه گويد فردى * اى عمدهء اهل علم افسوس از تو 130 تا كرد خدا روزى من وادى غم را * در عشق صلاح است عرب را و عجم را 61 تا كه اى خوبان كَشَم بيداد از دستِ شما * داد از دستِ شما ، فرياد از دستِ شما 202 تا ملك بود شخصِ تو والى اولى * خطِّ ره من نشان عالى اولى 103 تا نويد وقف بر آياتِ روى مصحفش * در دوات غنچه دارد سرخىِ بسيار گل 265 تا هلالِ عيد اهلِ ديد شد ابروى تو * مردمان ديدند ماه عيد را بر روى تو 268 تا همره آب ديدهء لعل فشان * از آتش هول دارم اين سوز نهان 115 تب غم دارم و درد سرِ هجران بر سر * آمده جان بر لب و نامده جانان بر سر 103 ترا بر روى گل هر گه ز سنبل سايه‌بان افتد * برآيد از دلم آهى و آتش در جهان افتد 234 تفاوت همين است اى محرم راز * كه شيدا ز بلخ است و سعدى ز شيراز 207 تفسيرِ كلام است اداى پدرم * شاهان جهان همه گداى پدرم 279 تمتع ز هر گوشه‌اى يافتم * ز هر خرمنى خوشه‌اى يافتم 253 تمتع ز هر گوشه‌اى يافتم * ز هر خرمنى خوشه‌اى يافتم 272 تنِ بىجان نهان در خاك بهتر * بساطِ زندگى او پاك بهتر 154 تو خونِ كسان خورى و ما خون رزان * انصاف بده كدام خونخوارتريم 106 تو غرّه مشو كه عمر من چندينست * كين اسبِ اجل هميشه زيرِ زينَست 91 تير تو كه چون عقاب پروازگرست * از چشمهء چشم دشمنان آبخورست 16 تيغ تو گرفته عرصهء عالم را * برهم زده داستان رستم را 50 جامى نهاده چشم به طاق مزار خويش * يعنى به طاقِ ابروى تو مايلم هنوز 35 جان پيش روى تو سخن از گل نمىكند * دل با خطت ستايش سنبل نمىكند 210 جان در بدن مسافر و تن در حضر مرا * باشد هميشه در وطنِ تن سفر مرا 4 جان را صداى تيغ تو از رنج تن رهاند * آوازِ آب زحمتِ بيمار مىبرد 114 جان من از ديده در دل مىكنم منزل ترا * تا نهان از مردمان بينم به كام دل ترا 142 جان نرخِ بوسى از لب شكرفشان توست * سودا رسيده است و شكر در دهان توست 272 جان و دل تير تو مىخواهند ، چون خواهد شدن * گر بيندازى ميان هر دو خون خواهد شدن 215 جاى كه آفتابِ سپهر كمال بود * تصنيف كرد نسخه ز هر علم بىحسيب 35 جاى نهنگ بحر عجب اين‌كه تيغ تو * بحرست و مىكند نهنگان ازو فرار 32 جرم مَىْ داشتم كه بر جايم * صدر اعظم نشاند ساقى را 214 جز سرِ كوى تو ما را نيست مأواى دگر * مردن آنجا بِه كه بودن زنده در جاى دگر 60 جلدِ مصحف كنده و چرم نقاره ساخته * مىشود معلوم ازين كو ياغى پيغمبر است 133