تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
بوىِ آن مىشنو كه كردى گم * كه نه او را سبو بود نى خم 193 بوى ارباب وفا از گل ما مىآيد * كعبه زان رو به طواف دلِ ما مىآيد 23 بويى كه نه حدّ مشك و عنبر باشد * از خاكِ سر كوى تو مىيابد دل 262 به جاى شربت شيرين به يارى * دهى زهر و ز يارى چشم پوشى 175 به جرم عشق همين متّهم نثارى نيست * مذاق عشق سرشتَست در گلى همه كس 100 به حلقِ تشنهء ما تيغِ يار جا كرده * خدا عجب دم آبى نصيب ما كرده 131 به خدمتِ پيش قدّم سرو را برپاست ، مىگويى * قيامت قامتى دارى مهِ من راست مىگويى 241 به خود پرس احوال مظلوم را * جدا ساز ز انگبين موم را 56 به خون نشسته‌ام از خنجر جدايى تو * ز پا فتاده‌ام از دستِ آشنايى تو 294 به دست خاك عَجَب قيمتى درى افتاد * كه تا به روز قيامت ز كف نخواهد داد 74 به دور عدل تو اضداد را به هم الفت * چنان‌كه موى نگنجد ميانهء شب و روز 196 به دوستان بود اين خانه آن‌چنان روشن * كه هست خانهء چشمم به مردمان روشن 262 بهرِ دل بردن به مسجد آمد آن رعنا و مست * نعره از اربابِ دين آمد برون ، كين جادم است 105 به روز حشر كه بهرِ عذاب دوزخ را * زبانهء عملش دم بدم فرا گيرد 180 به روز وصل خواهم چاك كردن سينهء خود را * كه تا بيرون دهم از دل غم ديرينه خود را 223 به زلفِ پيچ‌پيچش شانه تا دندانه مىسايد * ز غيرت هر طرف ديوانه‌اى زنجير مىخايد 126 به زنجيرم چو كرد از بىقرارى دلستان من * دلِ زنجير شد سوراخ سوراخ از فغان من 113 به سفال سگ آن كوى سعيدى خوش باش * مطلب جام جم و سلطنتِ كيخسرو 172 به شهر مثل تو ماهى كه بوده است و كه باشد * به حسن همچو تو شاهى كه بوده است و كه باشد 246 به صحرايى كه هر سو ناقهء آن نازنين گردد * نشان پاى او آينهء روى زمين گردد 86 به عندليب ندارد سرِ سخن گل سرخ * مگر كه مهر نهادَست بر دهن گل سرخ 281 به كنجى نشين و شو از بىنشانان * از آن پيش كز تو نماند نشان 216 به كويش رفتم و گفتم كه بينم روى نيكويش * چو ديدم همدمِ غيرش ، گذشتم از سرِ كويش 203 به گردِ روى تو تا خطِّ خوش عيان آمد * بهارِ عمر مرا نوبتِ خزان آمد 234 به گلشن مىروم از دورى كوى تو مىگريم * به گل مىبينم از ناديدنِ روى تو مىگريم 197 به لفظِ خوب معنى درج كن ورنى چه حاصل زان * كه يوسف بركشى از چاه و اندازى به زندانش 83 به مقبولى كسى را دسترس نيست * قبول خاطر اندر دست كس نيست 32 به ناز سرمه مكش چشمِ بىترحّم را * نشسته گير به خاكِ سياه مردم را 165 به ناكامى جدا تا چند باشم از سرِ كويت * بود روزى كه يابم ره به كام خويشتن سويت 292 به هر بيت شاهى نظر كن ببين * كش آغاز خوب و نهايت خوش است 165 به هر گلى كه نظر مىكنم درين گلشن * چو لاله داغِ غمِ عشق بر جگر دارد 107
مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 335 | نجيب مايل هروى / سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )