اى كه دردِ تُست درمانِ دلِ پُردردِ من * با غمت شادست دايم جانِ غمْپروردِ من 28
اى كه ز آب حيات صافترى * هر دم از ما روان چه مىگذرى 107
اى گشته ز سطوت تو صيتى حاصل * فتحى ز نفير دولتِ تو در دل 177
اى گنده الهى كه تو صد پاره شوى * تا چند بلاى دلِ بيچاره شوى 187
اى لعل بدخشان ز بدخشان رفتى * مانندهء خورشيد رخشان رفتى 63
اى منزل ماه علمت اوج ثريا * روى ظفر از آيينهء تيغ تو پيدا 51
اى من و تركان همه هندوى تو * . . . 135
اى ميرِ كمْعنايتِ بسيارْنازِ من * گازر گهى شيخِ علاقهْدراز من 129
اى مير كه زيب داشت ناموس از تو * رفتى و جهانى شده ، مأيوس از تو 130
اين تاج و تخت را كه به من داده است إله * خضر است رهبر من و ايزد مرا پناه 70
اين جهان را همچو دريا دان ، خراسان چون صدف * در ميان آن صدف شهر هرى چون گوهرى 20
اين خانه كه از خانهء چشم است نشانه * چون مردم چشم است درو مردم خانه 143
اين دعا را ز من و خلق جهان آمين باد * . . . 16
اين زمينىست كه سرمنزل جانان بوده * مطرح نور رخ آن مه تابان بوده 59
اين سفر كردن و اين بىسر و سامانى ما * بهرِ جمعيتِ خلق است و پريشانى ما 218
اين طرفه كه روزى كه نباشد نوبت * از دغدغهء نوبتِ فردا لرزم 170
اين عالم بىوفا كه من مىبينم * نى ناز تو ، نى نياز من خواهد ماند 197
اين عشق گليست در بهارى * يا نامِ دهيست در ديارى 101
اين كونِ گشاده قبولى * صد كس زده زنگ مىنمايد 84
اين گردش سپهر كه خم شد چو دور جام * بر روح پاك حضرت جامى كند سلام 35
اين نسخهء دلگشا كه آمد به نظر * كرد از دلِ من محنت ايام بدر 283
اين نسخهء دلگشا كه بنمود جلال * پاكيزهترست نظمش از آب زلال 7
اى هر دم از جفاى تو دل را غم دگر * عالم ز تو خراب ، و در عالم دگر 170
با تيغ تو گر سرم جدا شد چه عجب * شايد كه ترا بندهنوازى اينست 140
با دل گفتم شبى ز افسانهء عشق * مجنون صفتان شدند ديوانهء عشق 279
با دلوِ مه از چرخ فلك آب كشيده * . . . 51
باده همچون زهر تلخ و درّه مىپيچد چو مار * من درين فكرم كه زهرِ مار را چون مىخورند 119
باران كه در لطافتِ طبعش خلاف نيست * در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس 253
باز درمان خود آن سرو به بالا زده است * كس به دامانش مگر دستِ تمنا زده است 59
با زلف و قد تو نسبتِ سنبل و سرو * فكرى كج و انديشهء كوته باشد 199
بازم هواى آن لب ميگون و چشم مست * جام شبانه داد و خمارِ سحر شكست 199
مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص٣٣٣