و اين بيت از ابيات ولد اوست : « « 12 » »
بيت
گلزار مىشود به تو اى گلعذارِ من * هرگاه نظر به جانبِ گلزار مىكنى
[ 170 ] ذكر مولانا راجى « « 1 » »
صحبت جانفزا و مجلس راحتافزا داشت . از ياران قديم و دوستان نديم فقير بود . آخر در خدمت ملوك اعتبارى يافت . و اين غزل رنگين از سخنان دلكش شيرين اوست .
غزل
جان و دل تيرِ تو « « 2 » » مىخواهند چون خواهد شدن * گر بيندازى « « 3 » » ميانِ هر دو خون « « 4 » » خواهد شدن
لمعهاى از تيشهء فرهاد در شامِ فراق * چشمهء شيرى روان در بيستون خواهد شدن
زلف چون پيچد بر انگشت آن پرى از مشك تر * بهرِ من پيچيده طومارِ « « 5 » » جنونِ خواهد شدن
آتش اندرخانهء چشمَم زده چون « « 6 » » اشك سرخ * در گرفته مردم چشمَم برون خواهد شدن
سوختم دل بر اميد آنكه راجى سوى من * بوى سوزِ دل سگش را رهنمون خواهد شدن « « 7 » »
و اين مطلعش نيز نيكو واقع شده :
مطلع
خون هركس را كه مىريزى ، مپرس احوالِ او * تيغ پرخونِ تو بس باشد زبانِ « « 8 » » حال او « « 9 » »
هامش
( 12 ) .Pاين بيت ازوست
[ 170 ] :
( 1 ) .Pمولانا روحىHراحى
( 2 ) .Pقصد تو
( 3 ) .Pگر نميدارى
( 4 ) .Pچون
( 5 ) .Pزنجير
( 6 ) .Pاز
( 7 ) .Pبيت « سوختم . . . » ندارد
( 8 ) .Pگواه
( 9 ) .P+ در جوانى بدرود جهان فانى نمود