تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣

[ 169 ] مولانا فضائى « « 1 » »

ولد مولانا بقائى است در تذكرهء امير كبير امير عليشير ، ملّا را به كمان‌گرى نسبت كرده . فقير از او پرسيد كه ملازمان به چه سبب به اين صفت منسوبند ؟ گفت : « در اين نسبت مرا صنعتى نيست ، اين معنى را به اين شكسته بسته‌اند به تقريب آن‌كه با مظفر بيگ برلاس از هند « « 2 » » به هرى رفته بودم و در دردكان كمان‌گرى در حلقهء استادان گوشه گرفته به گمان خود گوشه‌گيرى مىبستم و به اين معنى پى نبرده بودم كه خدمت مير « « 3 » » از اين ممرّ مرور نموده ، سهم سعادت نظر كيميا اثر را به جانب فقير خواهند انداخت و فقير را نشانهء تير ملامت خواهند ساخت . بنابر غفلت كم‌خدمتى واقع شد . و مولانا مردى بتواضع و خوش‌صحبت بود . مدّتى در ملازمت عبيد الله خان تقرّبى داشت « « 4 » » . و به زبان تركى و فارسى اشعار دارد و مثنويى نيكو گفته و ناز و نياز نام كرده ، و اين بيت از آن كتاب است : بيت
دو سپردار حرّ و برد به هم * دو خروس‌اند جنگجو باهم « « 5 » »
و اين مطلعش « « 6 » » بسيار خوب واقع شده :
خريدار جهان بودن به سودايش نمىارزد * مسخّر كردن عالم به غوغايش نمىارزد
و اين بيتش نيز دلفريب است : بيت « « 7 » »
مخواه از سفله ، گر خود گنجِ قارون را دهد با تو * كه آن با وعدهء امروز و فردايش نمىارزد
و اين غزل تركيش نيز بسيار خوب و مرغوب واقع شده : [ 169 ] :
هامش
( 1 ) .Pمولانا قضايى ( 2 ) .B« هند » ندارد ،P« بيك » ندارد ( 3 ) .Pكه امير كبير ( 4 ) .H , B« مدتى . . . داشت » ندارد ( 5 ) .Pدو سپردار روبرو باهم + دو خردمند جنگجو باهم ( 6 ) .Pغزل ( 7 ) .P« و اين . . . بيت » را ندارد