هر جاز جلوهء تو جهانى به گفتگوى * جز مرغ در چمن سخن از گل نمىكند
گل از تو خواست خلعتِ حسن و به باغ رفت * گفتم به او كه عاريتى گل نمىكند
ديديم صنع يار ( ؟ ) فراق گلى ز تو * زان گونه اضطراب كه بلبل نمىكند « « 9 » »
و اين مطلعش نيز نيكو واقع شده :
مطلع
سيه چو چشمِ تو شد روزِ ما و بىخبرى « « 10 » » * شود وقوف ترا گر به چشمِ خود نگرى
در سنّ چهل سالگى از دار دنيا به ملك بقا منتقل شده ، در جوار والد شريفش مدفون است .
[ 166 ] ذكر جميل خواجه قاضى
مسمّى به فتح اللّه است و قضاى تومان قصبهء غجدوان تعلّق به آبا و اجداد ايشان مىداشته .
سلامت بر طبع سليمش غالب بود و با وجود منصب عاليقدر قضا در كمال تواضع معاش مىنمود . آخر ترك قضا كرده به درويشى مشغول گشت و به همان طريقهء مرضيّه رضا به قضا داده از عالم فانى درگذشت « « 1 » » . اشعار نيكو دارد و اين مطلع رنگين از اشعار دلفريب اوست :
نظم
ز اشكِ لالهگون دامانِ من در باغ پرگل شد * مرا با دامنِ گل ديد بلبل ، بىتحمّل شد
گويند : قاضى روزى در خلوت بود كه كيفيّت ارتحالش روى نمود ، به تقريبى اظهار كرده « « 2 » » ، در غجدوان مدفون است .
هامش
( 9 ) .Pبيت : ديديم . . . ندارد
( 10 ) .Pسيه ز چشم تو شد روز ما ز بىخبرى
( 11 ) .P« و به همان . . . درگذشت » ندارد
( 2 ) . برB« به تقريبى . . . كرده » ندارد