نترسم از ستمش ناتوان شوم ، ترسم * كه ناتوانىِ من بيند و ستم نكند « « 5 » »
چنين كه فكرِ دهانِ تو بُرد شوقى را * عجب كه جاى « « 6 » » به سر منزلِ عدم نكند
[ 108 ] خواجهزادهء كابلى
جوانى خوشصورت و نيكو سيرت بوده « « 1 » » و در بخارا تحصيل علم مىنموده « « 2 » » و به خوشطبعى مشهور است و اين مطلع به دو منسوب است : « « 3 » »
نظم
[ [ مرا پرسى كه از خوبان ترا خيل و سپه چند است * عجب شاهى كه از ديوانه مىپرسى كه مَهْ چند است
و به ميرزابخش على به مطايبه پيش مىآمده . اتفاقا مجلسى بوده و طعام مىكشيدهاند ، پشت گوشت لاغرى در نظر ظاهر شده ، خواجه زادهء كابلى در بديهه گفته :
بيت
در ميان پشتِ لاغرى ديدم * گفتم اين پشت جزمبخشْ على است
و از جمله اشعار اوست اين غزل كه بغايت خوب واقع شده « « 4 » » ] ] :
غزل
خيالِ آن خمِ ابروى چون هلال خوشست * اگرچه دور خياليست « « 5 » » اين خيال خوشست
به شامِ عيد نظر مىكنم « « 6 » » به ابرويش * كه شامِ عيد نظر جانبِ هلال خوشست
به رنگِ زرد « « 7 » » كنم عرضِ حالِ خود با او * كه پيشِ يار به اين رنگ عرضِ حال خوشست
هامش
( 5 ) .H , Pدو بيت : بسوختم . . . و نترسم . . . مقدم مؤخّر است
( 6 ) .Pتكيه
[ 108 ] :
( 1 ) .Pجوان نيكو سيرت خوش صورت بوده
( 2 ) .K , Pدر آنجا تحصيل نموده
( 3 ) .P , Kو اين غزلش نيكو واقع شده
( 4 ) .Pعبارات داخل قلاب را ندارد
( 5 ) .Pچنانست
( 6 ) .Pمىكنى
( 7 ) .P , Kعجز . . .