تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
بلبل بوستان كمال و نطق رباينده‌اش طوطى شكّرستان مقال بوده . اشعار خوب و گفتار مرغوب دارد و چنان معلوم شده « « 4 » » كه در سنّ شباب به شتاب از اين خراب‌آباد دنى به عالم عقبى و دار خلود و بقا انتقال نموده « « 5 » » . و حضرت خجستهء فرجامى - قدّس سرّه السّامى - مرثيه [ اى ] بهر او نظم كرده‌اند مشتمل بر چند بند . و يك بند از آن اين است « « 6 » » : نظم
من بودم از جهان و گرامى برادرى * در سلكِ نظم درِّ گرانمايه گوهرى زان سان برادرى كه در اطوارِ علم و فضل * چون او نزاد ما درِ ايّام ديگرى در بوستانِ فضل سرايندهء بلبلى * در آسمانِ « « 7 » » علم درخشندهء اخترى خورشيدِ اوجِ فضل محمّد كه بر دوام * پيشِ قدم ز نورِ قدم داشت رهبرى يك شمّه از شمايلِ او گر كنم بيان « « 8 » » * جمع آيد از مكارمِ اخلاق دفترى دردا و حسرتا كه ز باغِ جهان برفت * ناخورده از نهالِ كمالاتِ خود برى چون او نديده ديدهء ايّام قرنها * روشندلى ، دقيقه‌شناسى ، سخنورى اين نكته گوش دار كه درِّ گرانبهاست * نظمِ بديعِ اوست ولى حسبِ حال ماست
غزلى از گفتار ملّا محمّد مذكور در ذيل اشعار خود حضرت مولوى آورده‌اند و بغايت مناسب حال واقع شده « « 9 » » قايل را همين سعادت بسنده است ، و هو هذا : غزل
رفتى و درد و داغِ توام يادگار ماند * صد حسرت از تو بر دلِ امّيدوار ماند بلبل كشيده « « 10 » » رنج گلستان و عاقبت * گل را صبا ربود و ازو بهره خار ماند دريا شد « « 11 » » از سرشك كنارم ولى چه سود * زان گوهرِ يگانه دلم بر كنار ماند اى يارِ مهربان به كرم « « 12 » » دستگيريى * كز دست رفت كارم و كارم ز دست ماند « « 13 » » در حيرتم كه از دلِ ريشم اثر نماند * وين سوز و بىقرارى من « « 14 » » برقرار ماند آن كس كه بود آرزوى جان ز دست رفت * اين « « 15 » » جانِ زارْمانده ندانم چه كار ماند خارى همى خليد مرا در دل از گلى * آن گل نماند در دلم اين خار خار ماند
هامش
( 4 ) .Pمىشود ( 5 ) .Pاز اين خراب آباد به عالم عقبى انتقال نموده ( 6 ) .Pو حضرت خجسته فرجام در مرثيه او فرموده ( 7 ) .Pآستان ( 8 ) .Pگر بيان كنم ( 9 ) .P , Hاين غزل از گفتار ملا محمد مذكور است كه حضرت مولوى در ذيل اشعار خود آورده‌اند ( 10 ) .Pكشيد ( 11 ) .Pاى يار ( 12 ) .Pز كرم ( 13 ) .Pدستم ز كار ماند ( 14 ) .Pدل ( 15 ) .Pوين