[ 62 ] مولانا صالحى « « 1 » »
از جملهء صلحا بوده اتفاقا « « 2 » » به شهرى افتاده و قطعهاى گفته و به يكى « « 3 » » از اكابر برده ، آن كس التفاتى نكرده و همان قطعه را به ديگر برده « « 4 » » ، او نيز مكابره كرده القصّه « « 5 » » به هركس كه رجوع كرده ، جز اين عمل كارى به ظهور نيامده . روزى اكابر آن ديار « « 6 » » جمع بودهاند ، يكى گفته كه شاعرى قطعه به ما آورده و ديگرى نيز گفته كه نزد ما نيز قطعهاى آورده « « 7 » » . چون تحقيق كردهاند « « 7 » » ، معلوم شده « « 8 » » كه يك قطعه را به همه گذرانيده « « 9 » » . چون ملّا صالحى از آن حال واقف شده ، اين قطعه را گفته « « 10 » » :
نظم « « 11 » »
بيتِ جنّت باد بر من صالحى ديگر حرام * گر كشم بيدارى و گويم براى سيم بيت
گر بود هر بيتِ من بر نامِ صد كس عيب نيست * زان كه از صد كس نشد حاصل بهاى نيم بيت
اكابر زبان اعتذار گشودند و به قدرش افزودند « « 12 » » [ [ و مولانا بنايى درين معنى قطعهاى نيكو گفته ، و گوييا قصدش امير على شير بوده ؛ زيرا كه مدحى نظم كرده بوده و به خدمت امير كبير برده . و چون مزاج مير مذكور به جانب بنايى اندك انحرافى داشته ، چندان التفات ننموده . همان مدح را مولانا بنايى به ديگرى گذرانيده ، و جايزهء نكو يافته . بعد از آن اين قطعه را گفته « « 13 » » ] ] :
قطعه
دخترانى كه بكرِ فكر « « 14 » » منند * هر يكى را به شوهرى دادم
آنكه كابين نداد و عنّين « « 15 » » بود * زو گرفتم « « 16 » » به ديگرى دادم
[ 62 ] :
هامش
( 1 ) .Pصالح
( 2 ) .H , Pروزى
( 3 ) .Pو قطعهاى به يكى
( 4 ) .Pبه او التفات نكرده همان قطعه را به ديگرى داده
( 5 ) .P , K« القصه » ندارد
( 6 ) .P , K« آن ديار » ندارد
( 7 ) .K , P« و ديگرى . . . آورده » ندارد
( 7 ) .Pچون ديدهاند
( 8 ) .Pشد
( 9 ) .Pبه همه كس گذرانيده است
( 10 ) .Pچون صالحى واقف شده گفته
( 11 ) .H , Pقطعه
( 12 ) .Pاكابر زبان به اعتذار گشوده به عزّت و قدرش افزودهاند
( 13 ) . عبارات داخل قلاب در نسخهءPنيامده و بجاى آن اين عبارت آمده : « و ديگرى درين باب نيكو گفته » .
( 14 ) .P , Hفكر بكر
( 15 ) .Pعنّى
( 16 ) .Pزان ستندم