تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
برده ، در اداى معنى آن عاجز مانده بعد از آن اين مطلع « « 5 » » 40 را به عذرخواهى آن گفته : « « 6 » »
چنان طوطىْصفت حيرانِ آن « « 7 » » آيينهء رويم * كه مىگويم سخن امّا نمىدانم چه مىگويم
و به صيقل سخن زنگ ملالت از آيينهء دل اهل مجلس ربوده . اگرچه امّى بوده و از خط و سواد هيچ حظّى نداشته ، « « 8 » » امّا اين غزلش بغايت « « 9 » » خوش و دلكش واقع شده « « 10 » » و شهرت تمام دارد : غزل
دلا مجنون‌ْصفت خود را خلاص از قيدِ عالم كن * رهِ صحراى محنت گير و رو در وادى غم كن به هركس دوستى كردى « « 11 » » شد آخر دشمنِ جانت « « 12 » » * به خود گر نيستى دشمن به مردم دوستى « « 13 » » كم كن به درد و داغِ نوميدى دوا از كس مجو اى دل * نه اظهارِ جراحتهاى خود ، نه يادِ مرهم كن چو در خيلِ سگان يارِ جا يا بى غنيمت دان « « 14 » » * نمىگويم كنار از صحبتِ يارانِ همدم كن منال از سُستى عهدِ بتانِ سنگدل حيدر * بناى عقل برهم زن ، اساسِ « « 15 » » عشقِ محكم كن
گويند « « 16 » » در عسكرى به مجلس همايون كامران پادشاه رسيده ، از او پرسيده‌اند كه : چه مذهب دارى ؟ او در جواب گفته : « « 17 » » مطلع
طريقِ مذهب از رندانِ با مشرب چه مىپرسى * ز مشرب پرس رندان را تو از مذهب چه مىپرسى « « 18 » »
به جهت اين جواب بىقيدانه ديگر باره به او مقيّد نشده‌اند « « 19 » » .
هامش
( 5 ) .Pعاجز آمد و اين مطلع ( 6 ) .Pخوانده ( 7 ) .Pدر + آن ( 8 ) .Pو به صيقل سخن زنگ از مرآت دل مىربوده از خط و سواد حظّى نداشته ( 9 ) .P« بغايت » ندارد ( 10 ) .Pافتاده ( 11 ) .P , Kكردم ( 12 ) .K , Pجانم ( 13 ) .Pدشمنى ( 14 ) .Pچو در خيل سگان يار باشى خود غنيمت دان ( 15 ) .Pبناى ( 16 ) .P« گويند » ندارد ( 17 ) .Pپرسيده آمده كه چه مذهب دارى گفته كه ( 18 ) .Pتو از رندان ز مشرب پرس از مذهب چه مىپرسى ( 19 ) .P« به جهت . . . نشده‌اند » ندارد