تركِ عشقش را به گفتن « « 6 » » يار كى باور كند « « 7 » » * چون درين گفتار مىداند « « 8 » » كه محكم نيستم
يا غمِ اغيار دارم يا جفاى هجرِ يار * يك زمان بارى به هر تقدير بىغم نيستم
با وجودِ اين همه بىهوشى و ديوانگى * اين قدر هستم كه بىيادِ تو يكدم نيستم
مىگشايم « « 9 » » رازِ دل پيشِ سگانش مايلى * چونكه در بزمِ وصالِ يار « « 10 » » محرم نيستم
به نشيب شيب قدم نهاده بود امّا هنوز خيال مىكرد كه در فراز « « 11 » » شباب است و به طول حيات مغرور بوده « « 12 » » كه پيك قضا اسب اجل را زين كرده نزدش « « 13 » » رسانيده و عنان عزيمتش را به صوب ملك باقى « « 14 » » گردانيده .
تو غرّه مشو كه عمرِ من چندين است * كين اسبِ اجل هميشه زير زين است
هامش
( 6 ) .Pبگفتم
( 7 ) .Pباور كى كند
( 8 ) .Pمىدانم
( 9 ) .Pچون گشايم
( 10 ) .Kدوست
( 11 ) .Pو خيال مىكرد كه هنوز بر فراز
( 12 ) .Pمىبوده
( 13 ) .Pاجل زين كرده به خدمتش
( 14 ) .Pبه ملك بقا