نظم
درين غمم كه فلك بىوفايى نكند * به ديگرى « « 6 » » مَه من آشنايى نكند
ز شادمانى وصلش هزار غم دارم * كه ناگه از منِ بىدل « « 7 » » جدايى نكند
[ 24 ] مولانا مجلسى بخارى
مردى « « 1 » » نديم و مجلسآرا بوده و در قافيههاى تنگ توسن طبعش چون ميدان وسيع تك و پوى مىنموده « « 2 » » و گوى سخن به چوگان بلاغت و فصاحت مىربوده « « 3 » » . اشعار خوب و گفتار مرغوب بسى « « 4 » » دارد و قصايدش بغايت « « 5 » » لطيف و غرّاست . قصيدهاى در مدح بابر پادشاه گفته بوده « « 6 » » و در مجلس همايونش مىخوانده . به خاطر پادشاه رسيده كه هفت هزار تنگهء زر صلهء اين قصيده مىبايد داد « « 7 » » در اثناى خواندن قصيده آن « « 8 » » رباعى هجوى كه جغتاى را كردهاند « « 9 » » و امير محمّد صالح به آن متهم است به خاطر پادشاه رسيده و پرسيده كه محمد صالح « « 10 » » اين رباعى را به چه تقريب گفته باشد « « 11 » » . ملّا خيال كرده كه پادشاه را خوش آمده است « « 12 » » ، گفته كه قايل اين « « 13 » » رباعى فقير است و محمّد صالح شهرت كاذب نموده . مزاج پادشاه بغايت « « 14 » » متغيّر شده و مىخواسته « « 15 » » كه به قتل او اشارت كند ، امّا « « 16 » » طرف عفو را مرجحّ داشته ، فرموده « « 17 » » كه هفت هزار تنگهء زر « « 18 » » به جهت صلهء قصيدهء تو در خاطر افتاده بود « « 19 » » به خونبها محسوب گشت ، و امر كرده كه ملّا را اخراج نمايند . « « 20 » » و مطلع آن قصيده اين است : « « 21 » »
بيت
ساقيا خيز كه مشّاطهء باغست نسيم * دستهء آينهء جام كن از ساعد سيم
هامش
( 6 ) .Pديگر
( 7 ) .P , Hمسكين
[ 24 ] :
( 1 ) .P« مردى » ندارد
( 2 ) .Pمىنمود
( 3 ) .Pبلاغت مىربود
( 4 ) .P« بسى » ندارد
( 5 ) .Pبسيار
( 6 ) .K« بوده » ندارد
( 7 ) .Pو پادشاه را به خاطر رسيده كه ملا را به عسكرگاه به هفت قرار تنگه كامران سازد
( 8 ) .P« آن » ندارد
( 9 ) .Pكه مفتى را كرده بودند
( 10 ) .P« به آن . . . محمد صالح » را ندارد
( 11 ) .P« باشد » ندارد
( 12 ) .P« است » ندارد
( 13 ) .P« اين » ندارد
( 14 ) .P« بغايت » ندارد
( 15 ) .K , Pخواست
( 16 ) .P« اما » ندارد
( 17 ) .Pگفته
( 18 ) .P« زر » ندارد
( 19 ) .Pبه جهت صلهء شعر قرار يافته بود
( 20 ) .P« و امر كرده كه » ندارد ،B« ملّا را » ندارد
( 21 ) .Pمطلع قصيده