لعلها داشت بىبها هريك * يكى از لعلها بود بِكرَك
بود فيروزهها فراوانش * چرخ فيروزه گشته حيرانش « « 121 » » ]
و تاريخ فوت آن « « 122 » » پادشاه را چنين گفته : « « 123 » »
نظم
شاه يعقوب آنكه شاهانش * همه چاكر شدند ، وى خسرو
بود كيخسروِ زمانهء خويش * رفت و تاريخ ماندْ : كيخسرو « « 124 » »
و كيفيّت اتّفاقش « « 125 » » اينچنين « « 126 » » منقول است كه « « 127 » » والدهاش بواسطهء آنكه يوسف را - كه برادر كهتر سلطان يعقوب بوده « « 128 » » - بيشتر دوست مىداشته [ [ و خواسته كه او نيز چند گاهى پادشاه باشد . بنابراين شربت مسموم ساخته و يعقوب فرستاده « « 129 » » ] ] و او سور خود را به يوسف داده « « 130 » » و او « « 131 » » نادانسته ، خورده ، به مادر داده و او نيز « « 132 » » به حكم إذا جاء القضاء عمى البصر ، چشم از حيات پوشيده و به مضمون اين نظم كه : « « 133 » »
هر آن شربت كه نوشانى بنوشى
بفراموشى « « 134 » » آن شربت مسموم را نوشيده . و مولانا بنايى در مرثيهء ايشان گفته :
نه از يوسف نشان ديدم ، نه از يعقوب آثارى * عزيزان يوسف ارگم شد ، چه شد يعقوب را بارى
و جناب مولاناى مذكور را تصانيف بسيار است . از جمله « « 135 » » تفسير نيكو به زبان فارسى به جهت تيسير نوشته « « 136 » » ، كه ينابيع « « 137 » » علوم است . اشعار دلفريب بسيار دارد و در همه فنون شعر سخن كرده ، و اين قطعه را بسيار خوب و مرغوب گفته است : « « 138 » »
خوش است صحبتِ قطبِ زمانه شيخ حسين * اگر به هم برسيم عزم اجتماع كند
هامش
( 121 ) .Pعبارات داخل قلاب را ندارد
( 122 ) .P« آن » ندارد
( 123 ) .Pرا مولانا بنايى چنين فرموده
( 124 ) .Pرفت تاريخ و ماند كيخسرو
( 125 ) .H , Pانتقالش
( 126 ) .Pچنين
( 127 ) .Kكه + به
( 128 ) .Pيعقوب است
( 129 ) .Pبجاى عبارات داخل قلاب اين عبارت آمده : شربت سموم را به يعقوب داده
( 130 ) .P , Kفرستاده
( 131 ) .P« او » ندارد
( 132 ) .Pو مادر
( 133 ) .P« اين نظم كه » ندارد
( 134 ) .P« بفراموشى » ندارد
( 135 ) .Pو جناب خواجه مولانا تصانيف بسيار دارند
( 136 ) .Pنوشتهاند
( 137 ) .Pمنابع
( 138 ) .Pخوب گفته