او رايات دولت سلطان ازين ديار خافق خواهد شد مهد عراق را بطلبيد . و سلطان او را معذرت كرد و آنچه از وى ستده بود بوى باز داد و او را جواهر نفيس بسيار بخشيد و از وى درخواست كرد كه برود و سلطان را بازگرداند و ميان ما و وى عهد مؤكد كند و درخواهد تا لشكرى را كه نامزد بهرامشاه كرده است باز خواند تا او تنها ماند و بضرورت بازگردد و مهد عراق براى مصلحت قبول كرد كه چنان كنم و به تعجيل سوى خراسان رفت و چون باستقرار رسيد بهرامشاه با لشكر آنجا رسيده بود . چون بهرامشاه بشنيد كه مهد عراق مىآيد باستقبال او آمد و چون نظر او بر مهد افتاد حال را از اسب پياده شد و مهد عراق فرمود تا پيل را بداشتند و سراپرده بزدند و او از پيل فرود آمد و بهرامشاه او را خدمتها پسنديده كرد و تواضع بسيار نمود و او را قوى دل گردانيد و گفت به دل نشيط و امل بسيط روى به كار آر چندانكه من سلطان را به بينم و او را باعث و تحريض كنم تا در عقب تو بيايد و رأى صائب تو آنست كه درين وقت جماعتى از لشكريان را كه نامزد كردهاند بايد كه ناگاه هجومى كنى و بر ايشان تازى و آن جماعت را پريشان كنى تا رعب تو در دل ايشان متمكن شود . و چون مهد عراق كوچ كرد سلطان بهرامشاه از آنجا تاختن آورد و ناگاه بر آن لشكر زد كه بيست هزار بودند و همه را بگرفت و پريشان كرد و سران و مقدمان لشكر همه با سلطان عهد كردند و سوگندان خوردند و او ايشان را بگذاشت تا همه باسم گريختن به غزنين رفتند و چون سلطان سنجر برسيد روى بغزنين نهاد و چون به سه منزلى از غزنين برسيدند ملك ارسلان مر وزير كافى خود را گفت تدبير كار چيست ؟ گفت : پادشاه انديشه ندارد كه من دوستى دارم كه او را على عزايمى خوانند و من مدتى است كه او را خواندهام تا او تنجيم كرده است و ده هزار ديو را در قرابه كرده است و قرار داده كه چون مصاف راست شود آن قرابهها را بشكنم تا ديوان كار ايشانرا كفايت كنند و از ائمه التماس كردهام تا بدعا مدد كنند و ختم قران كنند و صلاح ما آنست كه سراپرده بيرون زنيم و چون برسند مصاف كنيم و بيك حمله ايشانرا منهزم گردانيم و لشكر پرى خود ايشانرا كفايت كند و ازين تمويهات بر آن بيچاره خواند تا بفرمود كه سراپرده برون زدند و مصاف راست كردند و آن روز كه ميعاد جنگ بود لشكر غزنين حمله كردند و سلطان سنجر نزديك بود كه منهزم گردد . سلطان بهرامشاه عنان سلطان بگرفت و گفت : پادشاه [ اين ] ساعت توقف فرمايد تا بنده در ميان ( ميدان ) رود كه چون آن جماعت مرا به بينند جمله پشت دهند . پس بهرامشاه با پانصد مرد از قلب حمله كرد و چون لشكر غزنين او را بديدند آن جماعت كه با وى عهد كرده بودند چون امير
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 902
مساهمون: سديد الدين محمد عوفى
ص٩٠٢