سراج كه چهار هزار مرد كرد و عرب داشت روى بگردانيد و طغاتكين از ميمنه بازپس رفت و لشكر غزنين پريشان شد و ارسلان شاه بر نفس خود حربى ميكرد كه كس مثل آن نديده بود و كوشش بسيار ميكرد . سلطان بهرامشاه فكرت [ برگماشت ] كه از دو حال برون نبود يا بردرام كشته شود شايد ملك بدين عظيمى را به من نگذارند و اگر گرفتار آيد سلطان سنجر پادشاهى كريم است و با وى قرابتى دارد روا بود كه اين ملك مرا مهنا نبود . پس حيلتى كرد و همان آنكه بهرام شاه نيزهاى داشت كه در غژگاو بسته بودند و علامت وى آن بود و همه لشكر ويرا بدان علامت شناختندى آن نيزه را به غلامى داد و نيزهء ديگر بستد كه طرابه « 1 » لعل داشت و با سوارى پنجاه حمله كرد و چون به ملك ارسلان رسيد گفت اى ترك چه جاى ايستادن است كه همه ياران تو رفتند تو خود را چرا باطل مىكنى ؟ برو تا كشته نشوى . ملك ارسلان در حال بهزيمت رفت و سلطان سنجر به شهاباد غزنين نزول كرد و بيست روز آنجا مقام كرد و كرم عهد بجاى آورد و سلطان بهرامشاه را به ملك بنشاند و بسبب خيانت آن خائن نادان كه به تحريض حسد تقديم نمود چنان شاهزاده از ملك برافتاد تا پادشاهان را تنبه باشد كه در كارها انديشه كنند و فكرت ثاقب برگمارند تا نصيحت ناصح را از خيانت خائن بازدانند تا دولت ايشان پشت ندهد و اقبال از ايشان روى برنتابد چنان كه گفتهاند ، نظم
كس به تدبير سفله ملك نراند * نامه در نور برق نتوان خواند
رأى احمق چو نور برق بود * خاصه جايى كه بيم عرف بود
[ حكايات اضافى نسخه مج ] باب بيست و دوم
حكايت ( 1 ) آوردهاند كه وقتى خالد ربيع مر نخاسيان بغداد را گفت كه كنيزكى لطيف طبع شيرين سخن بياريد تا بخرم . نخاسيان كنيزكى بر وى عرضه كردند در غايت حسن و نهايت لطيف . گفت : ترا چه نام است ؟ گفت : جنت . گفتم : الحمد لله الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض تنبتوا منها حيث نشاء . چون به جنت رسيديم هر جا كه خواهم فرود آيم . كنيزك گفت : لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون . يعنى به بهشت درآمدن نتوانى تا آنچه بهتر است به مصرف نرسانى .
حكايت ( 2 ) آوردهاند كه چون شهربانو دختر يزدجرد شهريار را اسير بردند از عجم و به عرب امير المؤمنين عمر رضى الله عنه بفرمود كه او را بفروشيد .
چون وى را بيع خواستند كرد امير المؤمنين على رضى الله عنه آنجا رسيد و گفت :
هامش
( 1 ) - طرابه به ظن قوى صورتى است از طراوه به معنى جامه رنگين ابريشمين كه بر سنان و نيزه و علم بندند