آرند و به ملوك اطراف چنان نمايند كه از غزنين ما مال مىستانيم و ان پيل خراج هندوستان است و بيش پادشاه را در نظر ملوك اطراف وقعى نماند . رأى من اينست باقى فرمان خداوند راست . سلطان گفت رسولان ايشان را جواب بايد داد . گفت : آنكه ايشانرا پس كار خود بايد نشست كه اينجا از حشم و خزانه هيچ نيست سلامتى ذات خود را غنيمت بايد داشت و قدم بر دم مار خسته نبايد نهاد و پيشانى شير خشمآلود نبايد خاريد ، ملك ارسلان چون اين فصول كه همه فضول بودست استماع كرد به غور آن فرو نشد و روى مصلحت در آينه مصالحت نديد و آنچه وزير كافى بيمن رأى شافى بنا نهاده بود جمله منهدم گردانيد و رسولان را جوابها درشت و سخنان خشن گفتند و بىمقصود باز گردانيدند و چون رسولان به خدمت سلطان سنجر رسيدند و حال حكايت كردند و از ابو الفضل يغما شكر گفتند سلطان فكرت برگماشت و با وزير خود آن معنى را مشاورت كرد . وزير گفت : شك نيست كه خاندان محموديان خاندانى بزرگ است و استيصال آن شايد كه دست دهد يا ندهد و تيغ دو رويه است صواب آن باشد كه هم از آن خاندان يكى را اغرا بايد كرد تا ملك طلبد و او را مدد بايد داد تا بدان واسطه آن از دست آن جماعت برون رود و آن خطه در عرصهء ملك خداوند عالم افزايد و بنده شنيده است كه برادر ملك ارسلان كه او را بهرامشاه خوانند از پيش برادر گريخته است و بكرمان رفته مثال بايد فرستاد و او را بايد طلبيد و مدد داد تا ملك برادر را ضبط كند و چون به مدد خداوند عالم به ملك رسيده باشد مطواع و مأمور اين حضرت باشد .
سلطان اين رأى را بپسنديد و بهرامشاه را به طلبيد و بهرامشاه در آن صنعتها ساخت و لطيفهها انگيخت و مثالى به توقيع ملك ارسلان عرضه كرد كه امارت هندوستان بر من مقرر شد و ميان ما حال لطيف شده است و من تذكره فرستادم چندان كه جواب برسيد روى به خدمت او خواهم آورد . چون سلطان سنجر اين معنى استماع كرد ديگر مثال فرستاد و عهود و مواثيق در ميان آورد كه ما ملك غزنين و هندوستان ترا مسلم مىكنيم و چون سلطان بهرامشاه بدان واثق شد به خدمت سلطان رفت و سلطان سنجر در تعظيم و تبجيل مبالغت فرمود و چون برادر او ملك ارسلان را معلوم شد بر وزير بدگمان شد و او را بنشاند و يوسف خاصه را وزارت داد ، و چون يوسف بناء كار بر خيانت نهاده بود آن زهد را بعلل مدد داد و او از كار كودكى سلطان را بر آن داشت كه مهد عراق را كه خواهر سلطان سنجر بود مصادره كرد و بر وى استخفافها كردند تا هر چه داشت از صامت و ناطق بستدند .
اين دو خيانت بناى ملك منهدم و مادهء دولت او منعدم گردانيد و چون شنيدند كه سلطان بهرامشاه با لشكرى گران بر سبيل مقدمه روى بغزنين نهاده است و در عقب
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 901
مساهمون: سديد الدين محمد عوفى
ص٩٠١