دستكارى به سكون تا - آرايش 400
دست برداشتن - دست به آسمان بلند كردن 68
دست در كمر كردن - كشتى گرفتن ، مقابله و اقدام به جنگ 61
دستپيمان به سكون تا - مهر ، و نيز شايد شيربها 146 - 592
دستار قاضى ربودن - كنايه از نهايت طمع است چون مگس را در هوا رگ زدن 135
دست رد بر پيشانى كسى نهادن - از عالم دست رد بر سينه كس نهادن 102
دست باختن - پنجه درانداختن و مقابله 62 ( شايد دست ياختن )
دست در كمر كردن - درافتادن و جنگيدن 296
دست در كاسه كردن ( با كسى ) - شريك شدن 685
دستارسى گزى « 1 » 664
دسترشته به سكون تا 672
دستورى ، با ياء نسبت - اجازه 692
دست بر سر نهادن « 2 » ( به هنگام اداى سوگند ) 605
دست داشتن - توانائى داشتن 657
دست دراز كردن - به معنى 648
دستارداران - كنايه از مردان است 639
دشمن داشتن - نفرت داشتن ، دشمن انگاشتن 164
دشمنكام - سيهروز 711
دشمنكامى - بدبختى - 262 - 461
دشمن گرفتن ( كسى را ) - با كسى دشمن شدن 453
دعا كردن - نفرين كردن 700
دعاى بد كردن - نفرين كردن - 445 453 - 510 - 673
دغا - حيلهگر 256 - 258
دكان 225
دل بباد دادن - عاشق شدن 248
دل با كسى داشتن - عاشق بودن بر كسى 656
دل دادن - دل آمدن ( ترا دل ندهد ) يعنى تو گوده اين را ندارى 257
دلدارى كردن - پرستارى و مهربانى 668
دلدارى نمودن - محبت كردن 706
دلساز ، با سكون لام - سازگاردل 588
دلشده - ديوانه 412
دلش از وى بگرفته بود - از او سير شده بود 508
دلشاد با سكون لام - شادى دل 588
هامش
( 1 ) - دستار پنجهگزى در شعر سعدىكه فردا شود بر كهن مئزران * به دستار پنجه گزم سرگران« سعدى »
( 2 ) -چرخ كه سوگند به مردى خورد * دست نهد بر سر طغرل تگين « انورى »