او را ذو الودعات از آن « 1 » خواندندى « 2 » كه قلادهاى داشت از مهرهها و « 3 » پيوسته آن را در گردن « 4 » انداخته بودى « 5 » ، روزى « 6 » او را گفتند « 7 » : اين قلاده به رسم زنان چرا در گردن « 8 » افكندهاى « 9 » ؟ گفت : تا خود را گم نكنم . پس « 10 » شبى خفته بود برادر او « 11 » آن رشته « 12 » از گردن او بدزديد و در گردن خود انداخت يزيد چون « 13 » برخاست و قلاده در گردن برادر ديد گفت : اى برادر اگر « 14 » تو منى پس « 15 » من كيم ؟ و بدين سبب او را هبنقه « 16 » نهادند و به حمق و نادانى مثل گشت « 17 » ، و گويند : احمق من هبنقه « 18 » .
[ برشمردن معاويه شش خصلت از خصال جاهلان را ]
حكايت ( 12 ) آوردهاند كه وقتى « 19 » معاويه در مجلسى « 20 » با خواص « 21 » خود « 22 » مىگفت كه شش چيز است كه از عادت « 23 » جهال « 24 » است و جز در
هامش
( 1 ) - مج : بدان سبب
( 2 ) - مپ 2 : گفتندى
( 3 ) - متن و مج : كه
( 4 ) - متن + خود
( 5 ) - مپ 2 : داشتى
( 6 ) - مپ 2 - روزى
( 7 ) - مج + كه
( 8 ) - متن و مج + خود
( 9 ) - متن و مج : مىاندازى
( 10 ) - مج - پس
( 11 ) - مج : وى
( 12 ) - مپ 2 و مج : قلاده
( 13 ) - متن - چون ، مج : بامداد
( 14 ) - مج - اگر
( 15 ) - متن و مپ 2 - پس
( 16 ) - متن و مپ 2 و بنياد : هنيقه ، مج : فرهنيقه و صحيح آنكه مشهور است هبنقه است
( 17 ) - مپ 2 و مج : چنان كه ، مج + شاعر عرب درين معنى گفته است شعر :عيش يجدو ان نصرك لوك * انما عيش من يرى بحدودى
عيش رب ذى اريه مقل * من المال و ذى عنحه هى محدودى( 18 ) - مج - احمق من هبنقه
( 19 ) - مج : روزى
( 20 ) - متن : مجلس ، بنياد - در مجلسى
( 21 ) - متن - خواص
( 22 ) - بنياد + در مجلسى نشسته بود و
( 23 ) - بنياد : غايت
( 24 ) - بنياد : جهل