حمويه « 1 » در نيشابور خدمت مىكرد و هيچ سخن نگفت . روزى شيخ را گفت « 2 » :
مرا با تو سخنى است . شيخ خوشدل شد كه آن « 3 » درويش سخنى « 4 » خواهد گفت . پس « 5 » گفت : اى شيخ « 6 » ، دانى كه تو « 7 » با اين مريدان به چه مانى ؟ گفت :
نه « 8 » . گفت : اين قوم بادند « 9 » و تو بادبان « 10 » مشفق . شيخ محمد « 11 » بگريست « 12 » و گفت : چندين سال است كه مىخواهم كه با اين قوم اين « 13 » بگويم « 14 » و امروز خاموشى ده « 15 » ساله برومند شد ، و اين سخن كه گفتى خاموشى صد ساله ارزيد « 16 » .
[ حكايت قاضى احمد ساج از تظلم دو عمزادهء هاشمى كه بغايت احمق بودند ]
حكايت ( 14 ) آوردهاند كه احمد ساج قاضى بغداد بود ، گفت : مدتى من متقلد شغل قضا بودم « 17 » و از « 18 » اصناف خلق كه به نزد من آمد شد داشتند « 19 » هرگز احمقتر از آن « 20 » دو هاشمى نديدم كه روزى « 21 » به نزديك « 22 » من حاضر شدند « 23 » ، يكى دعوى كرد كه چندين مال من بدست « 24 » اين عمزادهء من است
هامش
( 1 ) - متن و مپ 2 - حمويه
( 2 ) - مپ 2 و مج + كه
( 3 ) - مپ 2 - آن
( 4 ) - متن : سخن
( 5 ) - مج : درويش
( 6 ) - متن + تو ، مج - اى شيخ
( 7 ) - متن - تو
( 8 ) - مج : نى
( 9 ) - متن و مپ 2 : بادهاند
( 10 ) - متن و مپ 2 : بادهبان
( 11 ) - مپ 2 + بسيار ، مج + رحمة اللّه عليه
( 12 ) - مج : بنگريست
( 13 ) - متن و مپ اين
( 14 ) - متن : بگويى
( 15 ) - متن : دو
( 16 ) - مپ 2 + و السلام
( 17 ) - متن و مپ 2 و بنياد :
حكايت قاضى القضاة گفت
( 18 ) - متن و مپ 2 و مج - و از
( 19 ) - مپ 2 : آمدند
( 20 ) - متن و مپ 2 - آن ، بنياد + هر
( 21 ) - مپ 2 و بنياد - روزى
( 22 ) - مپ 2 : پيش
( 23 ) - مج : آمدند
( 24 ) - بنياد : نزد