امير « 1 » نصر احمد « 2 » است كه مىگذرد . گفت : برو و سرش بهواسطهء اين بى ادبى « 3 » پيش من آر « 4 » . چاكر گفت : اى خداوند فرمانبردارم « 5 » . زمانى بود « 6 » ، پسر بازرگان در خواب رفت « 7 » و روز دگر چون از خواب درآمد از چاكر پرسيد كه : من دوش چگونه خسبيدم « 8 » و چون بودم « 9 » و چهكار فرمودم « 10 » ؟
چاكرش گفت : دوش امير « 11 » نصر احمد « 12 » مىگذشت و تو پرسيدى كه « 13 » كيست ؟ من گفتم « 14 » : اميرست « 15 » . گفتى : برو و سرش بياور . گفت : تو چه كردى ؟ گفت « 16 » : دانستم كه « 17 » از مستى مىگويى و اگر فرمان تو « 18 » بجاى آورم « 19 » چون هشيار شوى پشيمان گردى ، پس در توقف داشتم تا هشيار شوى « 20 » .
گفت : نيكو كردى كه مردم « 21 » همسايهاند « 22 » و حق همسايگى نگاه داشتى « 23 » و زنهار بر تو « 24 » كه اگر در مستى « 25 » فرمانى فرمايم « 26 » تو « 27 » آن را در توقف دارى
هامش
( 1 ) - متن - امير
( 2 ) - متن و مپ 2 : او ، بنياد : احمد نصر
( 3 ) - متن و مپ 2 و مج - بهواسطهء اين بىادبى
( 4 ) - متن : آور
( 5 ) - مج : برم
( 6 ) - بنياد : برآمد
( 7 ) - مپ 2 و مج و بنياد : شد
( 8 ) - مپ 2 و مج و بنياد : خفتم
( 9 ) - متن : بود
( 10 ) - بنياد : چه گفتم
( 11 ) - متن و مج و بنياد - امير
( 12 ) - بنياد : احمد نصرانى + از در خانه
( 13 ) - مج + اين
( 14 ) - بنياد + كه
( 15 ) - مپ 2 - پرسيدى كه كيست من گفتم اميرست
( 16 ) - مپ 2 و بنياد + من
( 17 ) - متن + تو
( 18 ) - مپ 2 - تو
( 19 ) - مپ 2 : بردمى ، مج : آرم
( 20 ) - مج : گردى
( 21 ) - متن - مردم ، مج : مرد
( 22 ) - مج : است
( 23 ) - مج - و حق همسايگى نگاه داشتى ، بنياد : بايد داشت
( 24 ) - مج و بنياد - بر تو
( 25 ) - مج و بنياد + حق
( 26 ) - مج : دهم
( 27 ) - مج - تو