و نكنى « 1 » . و السلام « 2 » .
[ در چگونگى معرفت ابن العتيق ، نديم جاهل عبد الملك مروان به فرارسيدن زمستان ]
حكايت ( 10 ) شعبى « 3 » گويد كه : روزى پيش عبد الملك مروان بودم « 4 » از حاضران مجلس « 5 » پرسيد « 6 » كه « 7 » فصل زمستان كى در خواهد آمد ؟ و عبد الملك « 8 » را نديمى بود كه او را ابن العتيق « 9 » خواندندى و بغايت احمق و جاهل بود « 10 » ، و عبد الملك به سبب « 11 » سليمدلى و « 12 » حماقت با وى نيك بودى « 13 » .
پس عبد الملك ابن العتيق را گفت : تو « 14 » بر معرفت تقويم و حساب آن « 15 » دانى ؟ گفت يا امير المؤمنين به نزديك من شماريست كه بيان آن ظاهرتر « 16 » و مكشوفترست « 17 » . گفت : آن كدام است « 18 » ؟ گفت : بر « 19 » در كوى « 20 » ما بقالى است « 21 » ، هرگاه « 22 » او را ببينم « 23 » كه « 24 » گزر « 25 » فروشد « 26 » بدانم كه زمستان آمد .
هامش
( 1 ) - متن و مج و بنياد + تا من هشيار شوم و چه حكم كنم بكنى
( 2 ) - مپ 2 و مج و بنياد - و السلام
( 3 ) - مپ 2 و مج + مىگويد
( 4 ) - مج :
بوديم
( 5 ) - مپ 2 - از حاضران مجلس
( 6 ) - مپ 2 : فرمود
( 7 ) - مج - كه
( 8 ) - مپ 2 : او
( 9 ) - بنياد : ابن العنق
( 10 ) - مج - بود
( 11 ) - مج : از
( 12 ) - متن - سليمدلى و
( 13 ) - متن و مج :
بود
( 14 ) - متن - تو ، مج : كه ، بنياد : كه تو
( 15 ) - متن - آن
( 16 ) - مپ 2 + ست ، مج و بنياد : ظاهرست ، مج + و برهان آن
( 17 ) - مپ 2 - است ، مج و بنياد - ترست
( 18 ) - مپ - و مج و بنياد : چيست
( 19 ) - متن - بر
( 20 ) - بنياد : خانه
( 21 ) - مپ 2 : هست
( 22 ) - متن و مپ 2 و بنياد + كه
( 23 ) - مپ 2 و بنياد - او را
( 24 ) - مپ 2 و مج و بنياد + كه باقلاى تر فروشد ( بنياد : مىفروشد ) بدانم ( مج : دانم ) كه بهار آمد و زمستان رحلت كرد و هرگاه كه ببينم
( 25 ) - مج : كرت
( 26 ) - بنياد : مىفروشد ، متن + من