آن احمق « 1 » خواندهاند كه ريش « 2 » هرچه از دو مشت زيادت بود « 3 » چون ناخن پيرا به دست او است « 4 » و او آن زيادتى « 5 » نبرد محض « 6 » حماقت باشد « 7 » و اللّه اعلم « 8 » .
[ داستان پسر ابله تاجر بخارايى كه خود را همپايهء نصر احمد سامانى مىدانست و شبى در مستى به غلامش گفت برو و سر امير را به سبب بىحرمتى كه مرتكب شده برايم بياور ]
حكايت ( 9 ) در روزگار نصر « 9 » احمد سامانى بازرگانى بود در بخارا و او را پسرى بود به غايت ابله و احمق ، و سراى « 10 » او پهلوى « 11 » ميدان « 12 » نصر « 9 » احمد « 13 » بود ، و چون نصر احمد وقتها « 14 » به ميدان « 15 » گوى باختى آن پسر بازرگان « 16 » مىديدى « 17 » و « 18 » آن هوس در سر « 19 » او افتاد و سوداى سوارى در دماغ او متمكن شد ، و چون پدرش وفات كرد « 20 » بيشتر ضياع پدر بفروخت و ده غلام « 21 » بخريد و اسب و ساز « 22 » ساخت ، و « 23 » گاهگاه « 24 » برنشستى و از شهر « 25 »
هامش
( 1 ) - مج - احمق
( 2 ) - مج - كه ريش
( 3 ) - متن - ريش هرچه از دو مشت زيادت بود
( 4 ) - متن : افتد ، مپ 2 : بود
( 5 ) - متن : آنچه از دو مشت زيادت بود ، مج + را
( 6 ) - متن - محض
( 7 ) - مپ 2 : بود
( 8 ) - مج + به حقايق الامور ، بنياد - و او را از . . . و اللّه اعلم
( 9 ) - بنياد + ابن
( 10 ) - مپ 2 : خانه
( 11 ) - مپ 2 : در جوار
( 12 ) - مج :
ريگستان
( 13 ) - مج - نصر احمد
( 14 ) - مپ 2 - وقتها ، مج : وقتى
( 15 ) - مپ 2 : در ميدان ، مج : بر آن ريگستان
( 16 ) - مپ 2 : او
( 17 ) - متن : مىدويدى
( 18 ) - مپ 2 - و
( 19 ) - متن : دماغ
( 20 ) - بنياد : يافت ، مپ 2 و مج و بنياد + پسر
( 21 ) - مپ 2 + را
( 22 ) - مپ 2 : ساخت + نيكو ، بنياد - ساز
( 23 ) - بنياد : بهم رسانيد + و بر آن چوگان بازى كردى
( 24 ) - مج + از شهر
( 25 ) - مپ 2 و مج - از شهر