كرد « 1 » كه تو چهكار كنى ؟ گفت : مردى فقيهم و در تحصيل « 2 » علوم سعى بردهام « 3 » ، اگر امير المؤمنين « 4 » خواهد از من « 5 » مسئله پرسد تا جواب گويم .
مأمون « 6 » گفت : مردى گوسفندى به يكى فروخت و مشترى گوسفند « 7 » قبض كرد و هنوز بها تسليم نكرده « 8 » ، ناگاه « 9 » گوسفند پشك « 10 » بينداخت و بر چشم يكى آمد و مردمك چشم « 11 » از حدقه بيرون افتاد « 12 » ، ديت چشم بر كه واجب آيد ؟ مرد چون اين مسئله بشنيد سر فرود افكند و « 13 » بسيار فكر « 14 » كرد ، آنگاه سر برآورد و گفت : ضمان « 15 » چشم بر بايع بود نه بر مشترى . گفت « 16 » : چرا ؟ گفت : از بهر آنكه او مشترى را اعلام نداده بود « 17 » كه در كون اين گوسفند منجنيق نهادهاند و سنگ « 18 » مىاندازد « 19 » تا خود را نگاه داشتى . مأمون و حاضران بخنديدند و او را تشريف « 20 » داد و بازگردانيد و گفت : صدق سخن من « 21 » شما را معلوم شد كه « 22 » بزرگان گفتهاند « 23 » : درازريش « 24 » احمق بود ، و او را « 25 » از « 26 »
هامش
( 1 ) - مج : پرسيد
( 2 ) - متن و مپ 2 و بنياد - تحصيل
( 3 ) - مپ 2 :
برده
( 4 ) - مپ 2 و بنياد : امير
( 5 ) - مج - از من
( 6 ) - مج + او را
( 7 ) - مج + قبول و
( 8 ) - متن و مج و بنياد + است
( 9 ) - مج + اين
( 10 ) - مپ 2 و مج : پشكى
( 11 ) - مج + ديدهء او ، بنياد - چشم
( 12 ) - مپ 2 - و مردمك چشم از حدقه بيرون افتاد + و كور شد
( 13 ) - مپ 2 :
انداخت ، مج : مرد
( 14 ) - مج : فكرت
( 15 ) - مپ 2 : ديت
( 16 ) - مپ 2 و مج و بنياد : گفتند
( 17 ) - مپ 2 و مج و بنياد : نداد
( 18 ) - مج : و سنگى
( 19 ) - متن و بنياد ، مىاندازند
( 20 ) - مج : تشريفى
( 21 ) - بنياد : ما
( 22 ) - مج : و
( 23 ) - مج - گفتهاند ، بنياد + كه
( 24 ) - مج + را
( 25 ) - مپ 2 - او را ، مج - بود و او را
( 26 ) - مپ 2 و مج + بهر