صبر مىبايد كرد تا تو بر كرى خوى كنى . منصور ازين حديث بيدار شد « 1 » و بعد از ماهى « 2 » امير المؤمنين سخنى ازو پرسيد و تا سهبار به آواز بلند نگفت منصور جواب نداد . امير المؤمنين گفت « 3 » : اكنون بر كرى راست ايستادى .
او را « 4 » گفت : « 5 » ترا به نزديك ملك روم به كارى خواهم فرستاد به رسولى « 6 » ، بايد كه هشيار باشى ، و غرض من آنست كه چون « 7 » خود « 8 » را كر سازى آنچه ايشان گويند بدانى و هرچه او « 9 » با تو گويد « 10 » ناشنيده گيرى « 11 » تا بازگويد « 10 » و مكرر كند « 12 » ، و در آن نوعى استخفاف او باشد « 13 » ، و هرچه « 14 » ترا دهند از جامه و غير آن هيچ « 15 » قبول نكنى و زر مضروب خواهى كه نام و صورت او « 16 » در « 17 » آن « 18 » بود ، و جملهء اركان دولت او را « 19 » به انواع هدايا و تحف مستظهر گردانى و مشك و عنبر و عود بسيار بديشان دهى كه ايشان را به عطر ميلى عظيم « 20 » باشد « 21 » ؛ پس او « 22 » را روانه گردانيد « 23 » ، و چون به قسطنطنيه رسيد ، ملك « 24 » خواص خود « 25 » را به استقبال او فرستاد و او را به اعزاز تمام درآوردند ، و چون « 26 » پيش ملك روم
هامش
( 1 ) - مپ 2 - منصور ازين حديث بيدار شد
( 2 ) - مپ 2 + ديگر ، مج :
به ماهى
( 3 ) - مج - و تا سهبار . . . گفت
( 4 ) - مپ 2 - او را
( 5 ) - مج + كه
( 6 ) - مپ 2 و مج : برسولى خواهم فرستاد
( 7 ) - متن - چون
( 8 ) - مج : تو خويشتن
( 9 ) - متن : ايشان
( 10 ) - متن : گويند
( 11 ) - مپ 2 : انگارى ، مج : آرى
( 12 ) - متن و مپ 2 : كنند
( 13 ) - مپ 2 - و در آن نوعى استخفاف او باشد
( 14 ) - مپ 2 : در آنچه
( 15 ) - مپ 2 - هيچ
( 16 ) - متن - او
( 17 ) - مج : بر
( 18 ) - مپ 2 و مج : آنجا
( 19 ) - متن و مپ 2 - را
( 20 ) - مج : تمام
( 21 ) - مپ 2 - و مشك و عنبر . . . عظيم باشد
( 22 ) - مج : بسام
( 23 ) - مج : ساخته شد و بسّام رفت
( 24 ) - مج + روم
( 25 ) - مج - خود
( 26 ) - متن + در