و او را ادب ملكدارى تقرير « 1 » كرد و در آن وصيتنامه اين يك پندنامه « 2 » بنوشت « 3 » كه « يا بنىّ إن أردت المهابة « 4 » فلا تكذب فانّ الكاذب فلا يهاب و لو حفّ « 5 » به الف سيف » گفت : اى پسر اگر خواهى كه مردمان از تو بترسند « 6 » دروغ مگوى « 7 » كه مرد دروغزن « 8 » بىهيبت و بى « 9 » شكوه بود « 10 » و اگرچه در گرد او هزار شمشيردار « 11 » باشد .
[ ( مكرر ) ، حكايت دو نديم لافزن فضل سهل ]
حكايت ( 5 ) آوردهاند كه فضل سهل را دو نديم بود يكى را نصر بن الحارث گفتندى « 12 » و يكى را ثابت بن شروان . شبى در مجلس شراب فضل « 13 » با يكديگر مزاح كردند و ناگاه « 14 » از يكديگر در خشم شدند . نصر بن الحارث دست بزد و دستار از سر ثابت بيفتاد ، ثابت از آن بغايت برنجيد چنان كه اثر تغير در بشرهء او ظاهر شد . فضل سهل گفت : چرا چنين مىرنجى ؟ گفت :
چگونه نرنجم كه « 15 » آبروى من در پيش تو بريخت . فضل گفت : بر خود آسان گير و چندين در تاب مشو « 16 » كه آبروى تو نزديك من آنوقت ريخته شد كه تو گفتى « 17 » من شبى « 18 » از دامغان « 19 » به نيشابور رفتم « 20 » برين اشتر « 21 » ، و اين حكايت مر « 22 » خدمتگاران ملوك و بندگان ايشان را « 23 » دستورى است تا در حضرت
هامش
( 1 ) - مج : تلقين
( 2 ) - مپ 2 و مج - نامه
( 3 ) - مج : نبشته بود
( 4 ) - مج : المهاربه
( 5 ) - متن : حتف
( 6 ) - مپ 2 + زينهار تا از ، مج + زينهار از
( 7 ) - مپ 2 : پرهيزى ، مج : گفتن + پرهيزى
( 8 ) - مپ 2 و مج :
گوى
( 9 ) - مج : نا
( 10 ) - متن و مج : باشند
( 11 ) - مپ 2 - دار
( 12 ) - مج : گفتند
( 13 ) - مپ 2 + سهل
( 14 ) - مپ 2 - ناگاه
( 15 ) - مج - كه
( 16 ) - متن : مرنج ، مپ 2 : مرو
( 17 ) - مج + اشتر من
( 18 ) - مج : يك شب + مرا
( 19 ) - مج : دندقان
( 20 ) - مج : برد
( 21 ) - مج - برين اشتر
( 22 ) - مپ 2 + بنده و ، مج + ندما و
( 23 ) - مپ 2 و مج - و بندگان ايشانرا