مىگفت . امير المؤمنين از وى پرسيد « 1 » كه تو زبان رومى دانى ؟ گفت نيكو « 2 » دانم . گفت : از كه آموختهاى ؟ گفت : مادر « 3 » و دايهء من رومى بودهاند « 4 » و من از ايشان آموختهام و بر « 5 » دقايق « 6 » آن وقوفى تمام دارم . امير المؤمنين او را بر آن « 7 » محمدت فرمود ، و روزى او را به خلوت پيش خواند و گفت : مرا با تو مهمى است و مىخواهم كه آن را « 8 » با تو بگويم ، و لكن اگر گوى « 9 » گريبان تو از آن سر خبر يابد سر تو در كار آن « 10 » شود . پس « 11 » گفت : بايد كه « 12 » امشب « 13 » در خانه بخسبى و بامداد چو « 14 » برخيزى « 15 » خود را كر سازى « 16 » و بگويى « 17 » دوش مادهاى بر دماغ من ريخته آمده است « 18 » و من كر شدهام « 19 » ، و كرى خود شايع كن « 20 » تا آنچه مىبايد گفت « 21 » با تو بگويم . پس منصور خود را كر ساخت و آوازه در بغداد افتاد كه منصور كر شده است « 22 » و مدتى برين برآمد . روزى امير المؤمنين « 23 » آهسته از وى پرسيد كه آن كار را چگونه خواهى كرد ؟ منصور غافل بود ، گفت : كدام كار ؟ هارون بخنديد و گفت هنوز
هامش
( 1 ) - مج : او را پرسيد
( 2 ) - متن : نگر
( 3 ) - متن و مج : مادرم
( 4 ) - مج : بودند
( 5 ) - مج - بر
( 6 ) - مپ 2 - من از ايشان آموختهام و بر دقايق
( 7 ) - مپ 2 - بر آن
( 8 ) - مپ 2 - آن را
( 9 ) - مج : گوئى
( 10 ) - متن + سر
( 11 ) - متن - پس
( 12 ) - مج - بايد كه
( 13 ) - مپ 2 - امشب
( 14 ) - مج - چو ، مپ 2 : چون
( 15 ) - مج : برخيز
( 16 ) - مج : ساز
( 17 ) - مج : بگو + كه ، مپ 2 : چنان گويى
( 18 ) - مج :
از دماغ من مگر تا به ريخته است ، مپ 2 : از دماغ من باده آمده است
( 19 ) - مج : و كر شده ، مپ 2 : كر شده است
( 20 ) - مپ 2 + و چنان بايد كه هيچكس نداند
( 21 ) - مج + بعد از آن
( 22 ) - مپ 2 - آوازه در بغداد افتاد كه منصور كر شده است
( 23 ) - مپ 2 و مج + در خلوت