[ حكايت مردى كه در رى مذكرى مىكرد و شريك او كه مدعى شد اين مرد قاتل پدر اوست و بايد قصاص شود و بدين بهانه از دوستداران او مالى هنگفت در وجه خونبهاى پدر بدست آوردند ]
حكايت ( 5 ) شنيدم كه « 1 » يكى « 2 » از لطيفطبعان در رى مذكرى كردى و به شهرى از شهرهاى عراق رفته بود و نوبتهاى تذكير را « 3 » عقد مىكرد و عيار لطايف سخن را نقد « 4 » . اهل آن خطه مريد و معتقد او شده بودند « 5 » و به استماع لطايف « 6 » مواعظ او رغبتى كامل مىنمودند ، و مدت شش ماه مر آن جماعت را وعظ گفت و ارادت خلق در حق او به كمال رسيد . روزى بر « 7 » بالاى منبر مجلس مىگفت و جمعى انبوه براى اقتباس فوايد او نشسته بودند و جام كلام گردان « 8 » گشته و خلق مست شده و آتش دلها روى به « 9 » بالا داده و آب ديدهها « 10 » سر به نشيب « 11 » نهاده . در اثناى اين حال جوانى بيامد « 12 » و بىمحابا « 13 » به منبر او برشد « 14 » و گريبان او « 15 » بگرفت و گفت : اى طرار بازار تزوير و اى فتان ناپاك شرّير ، اى زر صورت مس سيرت و اى زاهد ظاهر مفسد سريرت ، اى خونى ناپاك « 16 » ، مدت يك سالست تا « 17 » پدر من كشتهاى و همين ساعت بردارى تخمى « 18 » كه كشتهاى . يك سالست كه من « 19 » ترا مىجويم و در طلب تو به گرد « 20 » عالم مى - پويم ، و از فراق پدر عزيز چهره به خون ديده مىشويم . جماعت « 21 » مستمعان چون اين سخن بشنيدند گمان چنان بردند كه مگر بر وى افترا مىكند ، خواستند كه او « 22 » را ادبى « 23 » كنند . پس « 24 » مذكر با آب ديده و سوز سينه « 25 »
هامش
( 1 ) - مج + وقتى
( 2 ) - مج - يكى
( 3 ) - مج - را
( 4 ) - متن + مىكرد
( 5 ) - متن : شدند
( 6 ) - متن : لطيف
( 7 ) - مج : در
( 8 ) - مج : در
( 9 ) - مپ 2 - به
( 10 ) - مج - ها
( 11 ) - متن : شيب
( 12 ) - مج : درامد
( 13 ) - مج + تا پيش منبر او برسيد
( 14 ) - مج : و بر بالاى منبر او شد
( 15 ) - مج - او
( 16 ) - متن - شرير . . . اى خونى ناپاك
( 17 ) - مج : كه
( 18 ) - مج + را
( 19 ) - مج - من
( 20 ) - مج + اطراف
( 21 ) - مج : جماعتى
( 22 ) - متن : وى
( 23 ) - مج : ادب
( 24 ) - مج : جوان
( 25 ) - مج : و به آه سرد