چيزى نخواستى « 1 » ، و به اشارت ، ارباب دل و صلحا را « 2 » گفتى : مرا به دعا ياد داريد تا زبان من گشاده شود ، و چون در آن شهر مشهور شد و بر زبانهاى « 3 » اهل نيمروز مذكور گشت او را گنگسقا خواندندى و به همت او تقرب نمودندى « 4 » .
شبى به وقت سحر به در وثاق قاضى شهر آمد و گفت : خبر كنيد كه گنگ سقا آمده است و مهمى دارد ، قاضى او را پيش خود « 5 » خواند . گنگسقا بعد از آنكه بسيار بگريست گفت : مولانا بداند كه من « 6 » اين ساعت كه « 7 » خفته بودم « 8 » پيغمبر را عليه السلام بخواب ديدم ، به دست « 9 » و پاى او افتادم و تضرع كردم ، او آب دهان مبارك « 10 » خود را « 11 » در دهان من كرد و چيزى بخواند و بر من بدميد و دست مبارك « 10 » بر سينهء من فرودآورد ، و چون بيدار شدم زبان خود را گشاده ديدم ، و نورى در دل خود مىيابم ، اگر مولانا فرمان دهد تا فردا « 12 » بامداد ندا كنند و « 13 » من بر سر آن منبر روم و دعا « 14 » گويم تا خلق را اين « 15 » اعجوبهء غيبى و معجزهء نبوى محقق گردد « 16 » و حق تعالى را « 17 » شكر گويند ، كمال لطف باشد .
قاضى را از آن « 18 » حالت عجب آمد و اجازت داد كه بامداد بر منبر رود « 19 » . روز ديگر آوازه در شهر افتاد كه گنگسقا گويا شده است و مجلس خواهد گفت و خلق بسيار به مجلس او حاضر شدند و در مسجد آدينه « 20 » قاضى اوش « 21 » به منبر
هامش
( 1 ) - مج - گرد شهر . . . نخواستى
( 2 ) - مج : با صلحا و ارباب دل را
( 3 ) - مج : بزبانهاى
( 4 ) - مج : كردندى
( 5 ) - مج - خود
( 6 ) - مج - بداند كه من
( 7 ) - مج - كه
( 8 ) - مج + و
( 9 ) - متن : و من در دست
( 10 ) - متن - مبارك
( 11 ) - مپ 2 و مج - را
( 12 ) - مج - فردا
( 13 ) - مج : تا
( 14 ) - مج : دعايى
( 15 ) - مج : خلق از
( 16 ) - مج : ببينند
( 17 ) - متن - را
( 18 ) - متن : را اين
( 19 ) - مج :
بايد رفت
( 20 ) - مج : خلق همه به مسجد آدينه حاضر آمدند
( 21 ) - مج - اوش