كيخسرو را « 1 » گفت كه نيكشناس ناپيدا شده است . گفت « 2 » : از بهر آنكه بدى « 3 » آشكارا كرد « 4 » ، اول شيرين بود و به آخر تلخ گشت « 5 » ، در مردم « 6 » آويخت تا كه مردم « 7 » او را « 8 » درآويختند « 9 » .
[ سخنان ديو جانس به شاگردان در باب مردى كه ريش خود را خضاب مىكرد ]
حكايت ( 7 ) آوردهاند كه ديوجانس حكيم « 10 » روزى با شاگردان « 11 » خود « 12 » نشسته بود ، مردى را ديد كه ريش خود « 13 » را « 14 » خضاب كرده بود « 15 » ، او را بدان خضاب « 16 » بسيار بستود . شاگردان گفتند « 17 » : هركه را بخضاب « 18 » بينيم بستاييم ؟ گفت : نى . گفتند : پس چرا تو ويرا « 19 » بستودى ؟ گفت : ز آنكه « 20 » او « 21 » پيرى بىخرد است « 22 » و بىخردى « 23 » در جهان « 24 » نكوهيده است و آن « 25 » از همه اصناف خلق بد بود خاصه « 26 » از پيران « 27 » چون او « 28 » ريش را خضاب كرد آن زشتى كمتر نمايد « 29 » .
[ ملاقات اسكندر در شكارگاه به اسمى خويش ]
حكايت ( 8 ) آوردهاند كه وقتى اسكندر رومى در « 30 » شكارگاهى « 31 » مى - رفت « 32 » مردى را ديد كه از دور « 33 » مىآمد موى سر ژوليده « 34 » و ناخنها « 35 » دراز
هامش
( 1 ) - فا + خبر كرد و
( 2 ) - مج - گفت + اگر
( 3 ) - دان - آب غرق كردند . . . آنكه بدى
( 4 ) - مج و دان : كردى
( 5 ) - فا : از مج و دان - در
( 6 ) - مج و دان : آدم
( 7 ) - فا و مج و دان : از
( 8 ) - فا و مج و دان - را
( 9 ) - مج : گريخت دان : گريختن
( 10 ) - مج - حكيم
( 11 ) - متن :
شاگرد
( 12 ) - مج و دان - خود
( 13 ) - مج - خود
( 14 ) - مج و دان - را
( 15 ) - متن : مىكرد
( 16 ) - مپ 2 و مج + كردن
( 17 ) - فا + كه
( 18 ) - مج و دان : با خضاب
( 19 ) - فا و مج و دان : تو وى را چرا
( 20 ) - فا و مج و دان : زيرا كه
( 21 ) - فا + را
( 22 ) - فا : بود
( 23 ) - فا - بىخردى + در هر
( 24 ) - متن - بىخردى در جهان
( 25 ) - فا - آن
( 26 ) - فا - خاصه
( 27 ) - متن - است و آن از همه . . . خاصه از پيران
( 28 ) - دان - او ، متن و مج + اين
( 29 ) - متن و مج : بر وى باز نماند دان : نمود
( 30 ) - فا : به
( 31 ) - مج و دان : شكارگاه
( 32 ) - مج و دان : مىگشت
( 33 ) - مج و دان : از دور كه
( 34 ) - فا و مج : باليده . دان : پاليده
( 35 ) - فا : ناخنان