حكايت ( 6 ) [ علت بجاى ماندن سنگى بزرگ در ميدان غزنين كه به امر سلطان رضى الدين ابراهيم غزنوى در آنجا نهاده شده بود . ]
آوردهاند كه روزى سلطان رضى « 1 » ابراهيم تغمّده اللّه برحمته « 2 » در ميدان غزنين مىرفت ، حمالى را ديد كه سنگى گران بر سر نهاده « 3 » و به جهت عمارتى « 4 » مىبرد و در آن « 5 » رنج مىديد « 6 » . چون سلطان اثر « 7 » رنجكشى آن حمال بديد فرمود كه آن سنگ را بنه « 8 » . حمال « 9 » سنگ را در ميان « 10 » ميدان بنهاد و برفت « 11 » ، و آن سنگ همچنان در ميدان بود « 12 » . روزى طايفهاى از خواص عرضه داشتند « 13 » كه اين سنگ در ميان « 14 » ميدان افتاده است و اسبان چون « 15 » بدانجا مىرسند بدچشمى مىكنند و راست نمىتوانند دويد « 16 » ، اگر پادشاه فرمان دهد تا « 17 » آن « 18 » را از ميان « 19 » ميدان بردارند از مصلحت دور نباشد . رضى « 20 » فرمود كه چون فرمودهايم « 21 » بنه اگر گوييم كه « 22 » برداريد آنرا به « 23 » بىثباتى ما « 24 » حمل كنند . و آن سنگ همچنان « 25 » در ميان ميدان غزنين بماند و از براى تعظيم لفظ سلطان از فرزندان او هيچ كس آن را برنداشت .
حكايت ( 7 ) [ سلطان رضى الدين ابراهيم از ناتوانى و پيرى حاجب بزرگ خود غمگين بود و داستان برامكه را به خاطر مىآورد كه هارون ده سال صبر كرد تا جانشينى براى آنان بيابد . ]
و هم از وى نقل كردهاند كه روزى سلطان رضى « 26 » ابراهيم از غايت تنگدلى و ضجرت سر در پيش افكنده بود « 27 » و به فكرت دراز « 28 » مشغول شده و آن روز تا نماز ديگر از بارگاه برنخاست و نماز « 29 » هم آنجا بگزارد « 30 » ،
هامش
( 1 ) مج + الدين
( 2 ) مج : بغفرانه
( 3 ) متن + بود
( 4 ) متن و مج :
عمارت
( 5 ) مج - در آن
( 6 ) مج : مىبيند
( 7 ) مج - اثر
( 8 ) مج : سنگ از سر بنه
( 9 ) متن و مپ 2 + آن
( 10 ) مج - ميان
( 11 ) متن : در ساعت ، مپ 2 - و برفت
( 12 ) مپ 2 - و آن . . . بود
( 13 ) مج : گفتند
( 14 ) مج - ميان
( 15 ) متن + كه
( 16 ) مپ 2 : رفت ، مج : دويدن
( 17 ) مج - تا
( 18 ) متن و مپ 2 + را
( 19 ) مج - ميان
( 20 ) مج :
سلطان
( 21 ) مج : فرموديم ، متن و مپ 2 + كه
( 22 ) متن و مپ 2 - كه
( 23 ) مج : بر
( 24 ) متن و مپ 2 - ما
( 25 ) متن و مج - همچنان
( 26 ) مج + الدين
( 27 ) مج - بود
( 28 ) مپ 2 - دراز
( 29 ) مج + پيشين
( 30 ) متن + و