پادشاه به احضار وزير « 1 » مثال فرمود « 2 » گفتند « 3 » وزير « 4 » بنشسته است . گفت :
به چه موجب ؟ گفتند : حاجب او را فرمان چنين رسانيده است « 5 » . پادشاه گفت : من حاجب « 6 » را چنين نگفتم بلكه « 7 » فرمودم « 8 » كه وزير « 9 » را بگوى تا بنشيند و حساب فلان كس را « 10 » بكند . اما چون حاجب وزير را در بارگاه فرمانى « 11 » رسانيد ، و او « 12 » بنشست اگر باز « 13 » او را در حال « 14 » به سر كار آريم ملوك اطراف « 15 » به ركاكت رأى « 16 » ما حمل كنند و ما را متردد و « 17 » بىثبات خوانند « 18 » . پس پادشاه حكايت كرد كه در تاريخ اسكندر رومى چنين « 19 » خواندهام كه اسكندر را دو غلام بود ، يكى را بشير خواندندى و ديگرى « 20 » را نذير . و هر كه را « 21 » به تربيت خود « 22 » مخصوص گردانيدى او را « 23 » به بشير سپردى و هر كس « 24 » كه بخواستى كشت او را به نذير دادى . روزى اسكندر در جوانى آثار كياست و شهامت مطالعه كرد و اهليت و استقلال او در امور ملك معلوم كرده فرمود كه او را به بشير سپاريد تا وى را دارد تا آنگاه كه رأيى كه در باب او داريم به امضا رسانيم . حاجب غلط كرد و گمان برد كه مگر او را به نذير بايد سپرد . آن غلام را به نذير سپردند « 25 » . بعد از چند روز اسكندر مر بشير را « 26 » گفت « 27 » كه حال آن جوان چون است « 28 » و اقوال او
هامش
( 1 ) مپ 2 : او
( 2 ) مپ 2 : داد ، مج : وزير را طلبيدند
( 3 ) متن : كه او را گفتند
( 4 ) مپ 2 + در خانه
( 5 ) مج : رسانيد
( 6 ) مج : گفت كه من او را
( 7 ) متن + چنان
( 8 ) مج : گفتم
( 9 ) مج : او
( 10 ) مج - را
( 11 ) مج - فرمانى
( 12 ) مج : و در حال
( 13 ) مج : اگر ما
( 14 ) متن و مپ 2 - در حال
( 15 ) متن + عالم
( 16 ) مج - راى
( 17 ) مج + و متحرك
( 18 ) مج : دانند
( 19 ) متن : چنان
( 20 ) متن : يكى
( 21 ) متن - را
( 22 ) مج : و هر كس را كه به قرب
( 23 ) مج - او را
( 24 ) مپ 2 : و هر كه را به عتاب و خطاب خواستى او را به نذير سپردى
( 25 ) مپ 2 : يك روز جوانى را به بشير سپرده بود ، متن - روزى اسكندر . . . سپردند
( 26 ) مپ 2 - بعد از . . . بشير را
( 27 ) مپ 2 : پرسيد
( 28 ) مج + و احوال